گزارش جلسه نهم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات
موضوع اين جلسه : رشته مطالعات فرهنگي
رشته مطالعات فرهنگي رشته نسبتا جديدي است كه آغاز آن به سال 1964 ميلادي بر مي گردد . در همان سال ها در دانشگاه بيرمنگام ، مركزي به نام مركز مطالعات فرهنگي معاصر تاسيس شد ، ريچارد هوگارد كه از استادان بزرگ نقد ادبي در دانشگاه هاي بزرگ دنيا بود از جمله كساني بود كه اين مركز را به كمك همكاران خود راه اندازي كرد. از آن پس واژه و عبارت مطالعات فرهنگي به مثابه يك رشته دانشگاهي و يك گفتمان در بريتانيا شكل گرفت و به تدريج در دهه هاي 1980 و 1990 اين رشته و گفتمان در سطح جهاني توسعه يافت . اين رشته ابتدا در كشورهاي امريكا و استراليا و بعد از آن در بسياري از كشورهاي جهان رواج فراواني يافت و در حال حاضر نيز اين رشته در بسياري از دانشگاه هاي بزرگ جهان و از جمله ايران وجود دارد .
دانشگاه ها ، انجمن ها و مجلات حرفه اي و صنفي متعددي در زمينه مطالعات فرهنگي شكل گرفته و هزاران كتاب ، پژوهش و رساله دانشگاهي در اين زمينه نوشته شده و انتشار يافته است . اگرچه مطالعات فرهنگي در سال 1964 در بريتانيا شروع شد اما اين گفتمان و رشته داراي ريشه ها و منابع گوناگوني در كشورهاي مختلف است . انديشمنداني چون فرانس فانون از الجزاير و افريقا ، ادوارد سعيد از فلسطين و خاورميانه و انديشمندان پساساختارگرا و ساختارگراي فرانسوي بخصوص ميشل فوكو و رولان بارت و انديشمند نوماركسيست ايتاليا ، گرامشي و فيلسوفان و نظريه پردازان اجتماعي آلماني بخصوص اصحاب مكتب فرانكسفورت مانند والدر بنيامين ، هربرت ماركوزه و هابرماس نقش مهمي در شكل گيري و گسترش رشته مطالعات فرهنگي داشته اند .
پيدايش اين رشته دانشگاهي تحت تاثير دو دسته عوامل شامل تحولات معرفت شناختي و روش شناختي در حوزه علوم اجتماعي و همچنين تحولات گسترده در ساختار اجتماعي و اقتصادي جهان از نيمه دوم قرن بيستم قرار داشته است كه اين دو دسته عوامل ذكر شده تاثير زيادي بر پيدايش مطالعات فرهنگي داشته اند .
تحولات معرفت شناختي و روش شناختي در حوزه علوم اجتماعي بدين معنا بود كه علوم اجتماعي كه با رويكردهاي تحصلي يا پوزيتيويستي كه از قرن بيستم شكل گرفته بودند كه هدف آنها تبيين علي قوانين اجتماعي و كشف اين قوانين اجتماعي بود ، در مسير خود براي دستيابي به اين هدف ناكام ماندند و اين ناكامي علم تحصل گرا زمينه را براي پيدايش يك معرفت شناسي مبتني بر رويكردهاي غير تحصلي مانند رويكرد پديدار شناسانه ، رويكرد تفهمي و رويكرد كيفي به اين علوم را فراهم كرد . در نتيجه توسعه دانش هاي تحصل گرا در رشته هاي دانشگاهي كه از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم شكل گرفت ، از نيمه قرن بيستم انديشمندان با اين مشكل مواجه شدند كه تحصل گرايي يعني شاخه شاخه شدن علوم موجب عقيم ماندن بعد نظري اين علوم مي گردد در نتيجه به تدريج ايده پيدايش دانش ها يا علوم بين رشته اي به وجود آمد . اينگونه دانش ها از تركيب شاخه هاي تخصصي رشته هاي علمي به وجود آمدند و منظور از بين رشته اي به معناي رويكرد بين علوم عبارتست از اينكه با تلفيق دستاوردهاي روش شناسانه ، معرفت شناسانه و نظري شاخه هاي مختلف علوم بتوانيم محدوديت هايي كه دانش ها در زمينه شناخت مسائل انساني و اجتماعي داشتند ، بخصوص موضوعاتي كه از ديد علوم اجتماعي كلاسيك دور مانده بودند را بوسيله رويكردهاي بين رشته اي مورد توجه قرار دهيم . يكي از اين دانش هاي بين رشته اي ، مطالعات فرهنگي است ، به تعبير ديگر مطالعات فرهنگي را مي توان چتر بزرگتري كه بسياري از دانش هاي بين رشته اي را پوشش مي دهد ، دانست .
منظور از تحولات ساختار اجتماعي عبارتست از اهميت يافتن فرهنگ در جهان امروز. اهميت يافتن فرهنگ كه فردريك جيمسون آن را فرهنگي شدن مي نامد به اين معناست كه از نيمه دوم قرن بيستم به بعد در تمام حوزه هاي اقتصادي ، سياسي و اجتماعي جهان ، مقوله فرهنگ از اهميت زيادي برخوردار شد . براي مثال در حوزه اقتصادي با توسعه صنايع فرهنگي مانند صنعت توريسم ، صنايع ارتباطات مانند گسترش فناوري هاي ارتباطات و اطلاعات شامل گسترش راديوها ، اينترنت ، موبايل ، تلفن و ساير حوزه هاي ارتباطاتي باعث شد تا حوزه اقتصاد به شدت تحت تاثير اين صنايع فرهنگي ، ماهيت فرهنگي يابد به اين معنا كه توليد ثروت فقط از طريق كالا ها و مواد نيست بلكه بيشتر از طريق توليد نمادها صورت مي گيرد . مثلا صنايع توريسم و ارتباطات ، صنايع مواد پول هستند و اقتصاد ديگر فرهنگي شده است و اقتصاددانان معتقدند كه در جامعه مابعد صنعتي ، جامعه مابعد فرديسم ديگر كارخانه هايي مانند فرد با توليد كالا اقتصاد جهان را در اختيار ندارد بلكه ميراث تاريخي ملت ها ، دانش و اطلاعات ، ستارگان سينمايي و ورزشي ، كالاهاي غير مادي (نرم افزارها) توليد ثروت مي كنند . از سال 1950 به بعد جامعه اي شكل گرفت كه به آن جامعه شبكه اي ، ارتباطي ، فرانوگرا و ... گفته شد كه همه اين مفاهيم اشاره به اهميت يافتن فرهنگ در جامعه دارد . در حوزه سياست و اجتماع هم فرهنگ اهميت يافته است ، ما در گفتگوهاي روزمره خود اغلب واژه فرهنگ را به كار مي بريم ، فرهنگ رانندگي ، فرهنگ آپارتمان نشيني ، فرهنگ پوشش ، اينها همه نشانه اهميت يافتن فرهنگ است . در حوزه سياست هم ديگر ناوهاي دريايي امپراطوري بريتانيا در قرن نوزدهم يا نهادهاي سياسي بين المللي يا ديپلماسي حرف اول را نمي زنند بلكه در حوزه سياست و قدرت آنچه نقش مهمي در عرصه ملي و بين المللي ايفا مي كند ، هويت ها هستند يعني اقوام و مليت ها و هويت هايي كه بر اساس نژاد ، مذهب ، زبان يا هويت گروه هاي اجتماعي جوانان ، رفته رفته موازنه قدرت در سطح بين المللي را شكل مي دهند . از اينرو مناسبات قدرت در سطح جهان به شدت از عوامل فرهنگي مانند زبان و نژاد و نيروهاي اجتماعي شكل گرفته پيرامون هويت فرهنگي ، متاثر است .
مجموعه اين عوامل ، هويت و وضعيت جامعه را به گونه اي تبديل كرده كه ديگر به كمك جامعه شناسي و علوم اجتماعي كه در قرون نوزدهم و بيستم شكل گرفت امكان وجود جامعه وجود نداشت ، از نيمه دوم قرن بيستم به تدريج دانش مطالعات فرهنگي به وجود آمد تا با محوريت فرهنگ به مطالعه فرهنگ بپردازد .
اگر بخواهيم قلمرو و حوزه مطالعات فرهنگي را بشناسيم بايد موضوع و حوزه محوري كه اين دانش بر آن تاكيد مي كند را در نظر بگيريم . اين موضوعات را به اين گونه تقسيم بندي مي كنيم كه قلمرو موضوعي مطالعات فرهنگي همين محورهاست :
1) مطالعه فرهنگ عامه پسند 2) مطالعه فرهنگ زندگي روزمره 3) مطالعه فرهنگ مصرف 4) مطالعه فرهنگ جهاني شدن 5) مطالعه روابط يا مناسبات فرهنگ و قدرت
مطالعات فرهنگي به مثابه يك رشته و گفتمان عبارت است از بررسي انتقادي فرهنگ معاصر و امروزي جامعه انساني بر مبناي شناسايي و تحليل روابط و مناسبات قدرت و فرهنگ به منظور كمك به انسان امروزي براي رهايي بخشي خود از مناسبات نابرابر قدرت و تلاش براي شالوده شكني و واكاوي مناسبات قدرت كه منجر به نابرابري ها و تبعيض هاي گوناگون كه در جامعه امروز شده است . (در اين تعريف به تمام مختصات ويژه مطالعات فرهنگي اشاره شده است)
مطالعات فرهنگي درصدد است تا گروه هاي اجتماعي يي كه در حاشيه مانده اند مانند اقليت ها ، زنان ، كودكان ، رنگين پوستان و . . . به متن آورد و از نابرابري ها پرده بردارد و امكان زندگي عادلانه تري را فراهم آورد . سوالي كه در اينجا به ذهن مي رسد اين است كه مطالعات فرهنگي چگونه اين كار را مي كند – نكته اي كه بايد در نظر داشت اين است كه : تاكيد ، توجه و تمركز بر مساله بازنمايي كه شيوه اي است كه انسان ها به كمك آن ، ارزش ها ، باورها ، منافع ، علايق و هويت هاي خود را عرضه و ارائه مي كنند. به عبارت ديگر ما به كمك ابزارهاي گوناگون مانند رسانه ها ، هنرها ، زبان ، علوم ، دين و ساير ابزارها و رسانه هاي ارتباطي تلاش مي كنيم تا هويت ، منافع ، علايق و وجود را به تصوير بكشيم . از اينرو بازنمايي به مثابه يك موضوع كانوني براي مطالعات فرهنگي است . براي مثال ما به كمك نقاشي ، فيلم سينمايي ، دانش ها و علوم تلاش مي كنيم (كه اين تلاش لزوما هم آگاهانه نيست) به بازنمايي علايق ، باورها و هويت خود بپردازيم و مطالعات فرهنگي اين بازنمايي ها را در كانون مطالعه خود قرار مي دهد زيرا بازنمايي امري بي طرفانه نيست حتي اگر در قالب علم هم صورت گيرد همواره سرشار از ايدئولوژي ها ، چالش ها و مناسبات قدرت است يعني عرصه بازنمايي به نوعي عرصه ستيز ، كشمكش ، نابرابري ها و مناسبات قدرت است به همين دليل مطالعات فرهنگي بازنمايي را به مثابه يك ميدان اصلي براي شناخت فرهنگ معاصر و شالوده شكني از مناسبات قدرت مورد توجه قرار مي دهد . اگر از اين زاويه نگاه كنيم در مي يابيم كه هنرها براي مطالعات فرهنگي از اهميت شاياني برخوردارند زيرا هنرها يكي از مهمترين عرصه هاي بازنمايي هستند و از اينرو كانون توجه دانش و گفتمان فرهنگي قرار مي گيردند .
رويكرد مطالعات فرهنگي به هنر و هنرها :
علوم اجتماعي كلاسيك و بخصوص جامعه شناسي فرهنگ از همان قرن نوزدهم يعني ابتداي پيدايش اين دانش ها به هنر توجه داشت . كارل ماركس و مكتب ماركسيسم يك رويكرد خاصي را درباره هنر ارائه كردند . در اين رويكرد هنر به مثابه روبنا و متغيري تابع از شيوه توليد معرفي شد و اين نكته را مكتب ماركسيسم مطرح كرد كه هنر امر ايدئولوژيك است و ابزاري است در خدمت قدرتمندان .
آراي زيمل ، دوركيم و وبر نيز در زمينه هنر بسيار اهميت دارد . وبر در بحث عقلاني شدن به مطالعه فرآيند عقلاني شدن موسيقي پرداخت و نشان داد كه چگونه دستگاه نت نويسي براي موسيقي به مثابه يكي از دستاوردهاي مدرنيته براي جامعه امروزي بوده است و معتقد بود كه نت نويسي يك روش عقلاني موسيقي است .
انسان شناسان در بحث تكوين فرهنگ به تجزيه ، تحليل و روند پيدايش هنر پرداخته اند و هنر بدوي را مورد مطاله قرار داده اند كه نظريه هاي آنها در اين زمينه امروزه بسيار حائز اهميت است . در حوزه روانشناسي و روانكاوي نيز هنر بسيار مورد توجه بوده است اما آنچه مورد توجه مطالعات فرهنگي است كه به موجب آن نگاه مطالعات فرهنگي به هنر را از نگاه هاي جامعه شناسانه تفكيك مي كند عبارت است از :
1- مطالعات فرهنگي هنر و هنرها محدود به هنر عوام يا هنر خواص نمي داند . در نگاه مطالعات فرهنگي اولين موضوعي كه مورد توجه است هنر عامه پسند است نه هنر نخبه گان . هنر عامه پسند تمامي هنرها شامل موسيقي ، نقاشي ، مجسمه سازي ، فيلم ، سريال هاي تلويزيوني ، مجلات عامه پسند و همه آثار هنري است كه از طريق رسانه هاي جمعي اشاعه و انتشار مي يابند و با استقبال عمومي توده هاي مردم مواجه مي شوند ، آثاري كه ميليون ها نفر از مردم آنها را مورد توجه قرار مي دهند ، مي بينند و براي بهره بردن از آنها حاضرند پول هزينه كنند . موسيقي هاي عامه پسند امروزه چنان گسترش يافته اند كه هر انساني همواره به نحوه اجتناب ناپذيري در معرض آنها قرار دارد ، فيلم هاي ويدئويي ، اينترنت ، سي دي ها ، گوش هاي ما را لاجرم فتح كرده اند و ما را در معرض اصوات موسيقايي قرار داده اند . از ديدگاه مطالعات فرهنگي اينها همگي هنر محسوب مي شوند اما جامعه شناسي كلاسيك عمدتا به هنرهاي نخبه گرا توجه مي كرد يعني هنر خواص . وقتي از ادبيات سخن به ميان مي آمد منظور آثار سعدي ، حافظ و . . . بود . وقتي سخن از رمان به ميان مي آمد عمدتا نام هاي داستايوفسكي ، هدايت و . . . به ذهن مي رسيد و بتهوون و باخ . جامعه شناسان در حوزه مطالعات خود به تجزيه و تحليل آثار جدي و فاخر مي پرداختند ، از اينرو نظريات كلاسيك كه جامعه شناسان ، تجزيه و تحليل و تبيين هنرهاي خواص است نه عوام اما مطالعات فرهنگي عمدتا توجه خود را بر مطالعه هنرهايي معطوف داشته است كه عنوان يا برچسب كلاسيك ، جدي يا هنري ندارند بلكه به عنوان آثار عامه پسند شناخته مي شوند . اين را در نظر بگيريد كه توليدكنندگان آثار هنري خواصند و بحث عامه پسندي مربوط به مصرف كنندگان هنر است و در مقابل بحث نخبه گرايي در حوزه هنر هم ، منظور نخبه هاي مصرف كننده است . براي مثال شنوندگان موسيقي بتهوون جزونخبگانند . در اين نمونه هم توليد كننده و هم مصرف كننده هر دو نخبه اند .
2- در مطالعات فرهنگي هنر به مثابه نوعي بازنمايي است كه انباشته است از روابط قدرت و دربردارنده كشمكش ها ، چالش ها و مبارزات براي كسب منافع و هويت هاست . در نگاه سنتي به هنرها ، هنر عمدتا به مثابه امري متعالي و زيبا و پاك از آلودگي ها و تنش هاي انساني تلقي مي شود در حالي كه مطالعات فرهنگي درست عكس اين را مد نظر قرار داده است . از ديدگاه مطالعات فرهنگي هنرها محل اصلي مناقشه بر سر هويت ها هستند يعني نقاشي ، موسيقي ، تئاتر ، فيلم و به طور كلي ادبيات و همه شاخه هاي هنر ابزارها و رسانه هايي براي ساختن ، برساختن و بازتوليدكردن هويت هاي سياسي – اجتماعي اند نه نظام هاي دلالتي كه صرفا امر زيبا يا متعالي را بازنما مي كنند . اين ويژگي و توجه مطالعات فرهنگي به لايه هاي پنهان مناسبات قدرت و بازنمايي هنري شايد بيش از همه از طريق مفهومي صورت مي گيرد كه ژاك دريدا آن را تحت عنوان مفهوم شالوده شكني يا واكاوي بيان كرد . امروزه شالوده شكني به مثابه يك مفهوم پر بسامد در نقد هنري به كار مي رود تا آنجايي كه ديگر ضرورتي ندارد كه هنگام به كار بردن مفهوم شالوده شكني اظهار كنيم با ديد مطالعات فرهنگي به مطالعه اثر هنري مي پردازيم . (مفهوم شالوده شكني را مطالعات فرهنگي ابداع كرد)
شالوده شكني يا واكاوي نام ديگري است براي كل رويكرد مطالعه فرهنگي اما به طور دقيق شالوده شكني يك روش معناكاوانه است كه هنگام مطالعه نظام هاي دلالت و نشانه ها ما بايد مفروضات بنياديني كه همواره و مملو از روابط قدرت است را بكاويم . به اين معنا كه در پس هر عبارت زبان شناسانه اي و هر جمله اي كه گفته مي شود و در پس هر تصوير و واژه اي همواره يك نوع رابطه قدرت نهفته است . منظور از رابطه قدرت در اينجا امري است كه در روابط خرد و مياني پراكنده شده است ، قدرت آن چيزي نيست كه دولت بر مردم اعمال مي كند بلكه منظور قدرت مردان بر زنان ، بزرگسالان بر كودكان ، سفيد پوستان بر سياه پوستان ، حاكمان بر فرودستان و ثروتمندان بر فقراست . قدرتي كه در مناسبات اجتماعي خلق ، توليد و بازتوليد مي شود .
شالوده شكني يعني آن مفروضات و پيش فرض هايي كه در فرهنگ و از طريق فرهنگ نهادينه شده اند و به صورت اسطوره درآمده اند (اسطوره چيزي است كه تصور مي شود امري جهاني و ازلي و ابدي است ، امري كه برساخته تاريخي انسان است) اما در نتيجه تكرار و تداوم تاريخي يا سيطره رسانه ها و عوامل ديگر اين امر (اسطوره) به صورت يك پيش فرض فرهنگي ازلي و ابدي اجتناب ناپذير درآمده است . براي مثال نابرابري جنسيتي به صورت يك اسطوره درآمده است . " زن خوب فرمانبر پارسا – كند مرد درويش را پادشا " " هنر زن اين است كه نشيند و زايد شيران نر " اين نمونه ها به خوبي نشان مي دهد كه چگونه در زبان ، نابرابري اجتماعي پنهان مي شود . زبان يك نظام بازنمايي است كه مانند يك فيلم مناسبات قدرت را بازنمايي مي كند و نابرابري هاي قدرت ، جنسيتي و . . . را نشان مي دهد . (اولين نظام بازنمايي زبان است)
شالوده شكني يعني مفروضات بنيادي را كاويدن . (مفروضات بنيادي يعني چيزهايي كه بديهي انگاشته شده اند) ، يعني به جاي آنكه به معناي ظاهري مفاهيم توجه كنيم به معناي دروني نشانه ها دقت كنيم . تلقي رولان بارت از نشانه اين بود كه ما يك دال و يك مدلول داريم و در ضمن آن عنصر سومي هم به نام دلالت وجود دارد كه اين عنصر آشكار نيست . تصوير سرباز الجزايري كه در مقابل پرچم فرانسه سوگند وفاداري مي خورد را تجسم كنيد . پرچم دال و سرباز مدلول است . در ضمن اين تصوير يك رابطه پنهان را هم نشان مي دهد و آن عظمت امپراطوري فرانسه است . اگر اين تصوير را در بافت و بستر تاريخي الجزاير قرار دهيم به راحتي به دلالت آن پي مي بريم : يك سياهپوست غير فرانسوي براي ملتي غير از ملت خود كه استعمارگر بوده اند سوگند وفاداري ياد مي كند . اين نشان دهنده عظمت امپراطوري فرانسه است و اين همان عنصر سوم يعني دلالت است .
هر رابطه دال و مدلول يك معناي رسمي دارد و يك معناي پنهان . وقتي كه يك فيلم را مي بينيد معناي آشكار آن را درمي يابيد اما اين فيلم يك معناي پنهان هم دارد كه از تاريخ و فرهنگ و ايدئولوژي برمي خيزد .
جامعه شناسي كلاسيك نشانه ها را مطالعه مي كند اما مطالعات فرهنگي روابط ميان نشانه ها را مورد مطالعه قرار مي دهد . در نگاه هاي مطالعات فرهنگي چيزهايي كه نوشته نشده و مغفول مانده اند و در واقع معاني اي كه نشانه و دال مشخصي ندارند را مورد توجه خود قرار مي دهد . مطالعات فرهنگي نشانه شناختي سطوح نانوشته متن ها را مي خواند . در واقع بخش هايي كه انباشته از معناست اما نشانه ندارد . مطالعات فرهنگي به بازخواني متن ها مي پردازد . مطالعات فرهنگي نه تنها توانست قلمرو هنر را بسط دهد ، نه تنها توانست دريافت كننده هاي هنر را جدي بگيرد بلكه اين ايده را مطح كرد كه اساسا معنا در هنر يك برساخته اجتماعي است كه از ذهن خالق اثر هنري برنمي خيزد بلكه از تعامل ميان محيط و مولف و مخاطب است كه معناي اثر هنري شكل مي گيرد .
مقاله مرگ مولف نوشته رونالد بارت يك ايده كليدي براي تجزيه و تحليل ارائه مي دهد ، او نشان مي دهد معناي شعر توسط شاعر خلق نمي شود و معناي رمان را رمان نويس بوجود نمي آورد بلكه زنجيره اي از عوامل هستند كه معنا را براي يك متن ايجاد و ايجاب مي كنند . بر همين اساس است كه در مطالعه آثار ادبي ، صرف شناخت نويسنده و صرف تفسير نشانه ها نمي توان معنا را دريافت كرد بلكه بايد به سراغ ويژگي هاي تاريخي كه يك متن در آن خوانش مي شود رفت . معناي هر متن بستگي به اين دارد كه در چه دوره تاريخي و توسط چه كساني خوانده شود .
مبحث هنر از ديدگاه مطالعات فرهنگي امروزه بسيار گسترش يافته است به اين معنا كه با توجه به اهميتي كه مطالعات فرهنگي بر وجوه آثار هنري قائل است امروزه مولدان هنر و مردم ديگر هنر را صرفا به مثابه يك امر متعالي زيباشناسانه نمي بينند و يا بعنوان امري كه حاصل الهامات و ذهنيات يك نابغه باشد بلكه امروزه هنرها بيشتر بازتاب و برآيند مناسبات تاريخي قدرت ، ايدئولوژي ، منافع ، گروه ها و قوميت ها و كشمكش هاي اجتماعي است . براين اساس يكي از رويكرد هايي كه در خوانش بسياري از پديده هاي فرهنگي تاثير زيادي گذاشته است رويكرد پسا استعماري است كه اظهار مي دارد چگونه استعمار به اشكال گوناگون به بازنمايي و برساختن كشورهاي مستعمره پرداخته است و احساسات و روح و روان انسان تحت استعمار در پرتو هنر استعماري شكل گرفته است . شارح اين رويكرد بيش از همه ادوارد سعيد بوده است . او در كتاب " فرهنگ و امپرياليسم " كه به فارسي نيز ترجمه شده است به اين موضوع مي پردازد كه چگونه ادبيات و رمان در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به بازنمايي كشورهاي غير غربي در پرتو ايده امپراطوري پرداخته و همچنين به بازنمايي هايي از امپراطوري گري بخصوص امپراطوري بريتانياي كبير اهتمام ورزيده است .
يكي ديگر از رويكردهايي كه در خوانش پديده هاي فرهنگي تاثير بسزايي گذاشته است رويكرد فمنيستي بود كه بحث عمده اين رويكرد اين بود كه مردان از نظر تاريخي همواره بر زنان مسلط بوده اند و در نتيجه زبان و تجربه زنانه در حوزه هنر به حاشيه رانده شده است و هنر عمدتا مذكر است . فيلم سازان مشهور ، شاعران بنام ، نويسندگان مطرح و . . . عمدتا مرد هستند . به همين دليل به گونه هاي مختلف استيلاي مردانه را مي توان در لحن و صوت و صنايع ادبي و زيباشناسانه اكثر جوامع مشاهده كرد .
مطالعات فرهنگي معتقد است كه هنرها و بازنمايي ها صرفا بازتاباندن ايده ها ، باورها و روابط و مناسبات قدرت نيستند بلكه به شيوه هاي مختلف به برساختن نابرابري ها و تبعيض ها مي پردازد . براين اساس يك فيلم فقط يك واقعيت را نشان نمي دهد بلكه واقعيت را هم مي سازد . هنر و تمام اشكال بازنمايي واقعيت ها را مي سازند .