تبليغاتX
mahikoochooloo.blogfa.com

mahikoochooloo.blogfa.com

متنوع

 گزارش جلسه نهم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات

موضوع اين جلسه : رشته مطالعات فرهنگي

رشته مطالعات فرهنگي رشته نسبتا جديدي است كه آغاز آن به سال 1964 ميلادي بر مي گردد . در همان سال ها در دانشگاه بيرمنگام ، مركزي به نام مركز مطالعات فرهنگي معاصر تاسيس شد ، ريچارد هوگارد كه از استادان بزرگ نقد ادبي در دانشگاه هاي بزرگ دنيا بود از جمله كساني بود كه اين مركز را به كمك همكاران خود راه اندازي كرد. از آن پس واژه و عبارت مطالعات فرهنگي به مثابه يك رشته دانشگاهي و يك گفتمان در بريتانيا شكل گرفت و به تدريج در دهه هاي 1980 و 1990 اين رشته و گفتمان در سطح جهاني توسعه يافت . اين رشته ابتدا در كشورهاي امريكا و استراليا و بعد از آن در بسياري از كشورهاي جهان رواج فراواني يافت و در حال حاضر نيز اين رشته در بسياري از دانشگاه هاي بزرگ جهان و از جمله ايران وجود دارد .

دانشگاه ها ، انجمن ها و مجلات حرفه اي و صنفي متعددي در زمينه مطالعات فرهنگي شكل گرفته و هزاران كتاب ، پژوهش و رساله دانشگاهي در اين زمينه نوشته شده و انتشار يافته است . اگرچه مطالعات فرهنگي در سال 1964 در بريتانيا شروع شد اما اين گفتمان و رشته داراي ريشه ها و منابع گوناگوني در كشورهاي مختلف است . انديشمنداني چون فرانس فانون از الجزاير و افريقا ، ادوارد سعيد از فلسطين و خاورميانه و انديشمندان پساساختارگرا و ساختارگراي فرانسوي بخصوص ميشل فوكو و رولان بارت و انديشمند نوماركسيست ايتاليا ، گرامشي و فيلسوفان و نظريه پردازان اجتماعي آلماني بخصوص اصحاب مكتب فرانكسفورت مانند والدر بنيامين ، هربرت ماركوزه و هابرماس نقش مهمي در شكل گيري و گسترش رشته مطالعات فرهنگي داشته اند .

پيدايش اين رشته دانشگاهي تحت تاثير دو دسته عوامل شامل تحولات معرفت شناختي و روش شناختي در حوزه علوم اجتماعي و همچنين تحولات گسترده در ساختار اجتماعي و اقتصادي جهان از نيمه دوم قرن بيستم قرار داشته است كه اين دو دسته عوامل ذكر شده تاثير زيادي بر پيدايش مطالعات فرهنگي داشته اند .

تحولات معرفت شناختي و روش شناختي در حوزه علوم اجتماعي بدين معنا بود كه علوم اجتماعي كه با رويكردهاي تحصلي يا پوزيتيويستي كه از قرن بيستم شكل گرفته بودند كه هدف آنها تبيين علي قوانين اجتماعي و كشف اين قوانين اجتماعي بود ، در مسير خود براي دستيابي به اين هدف ناكام ماندند و اين ناكامي علم تحصل گرا زمينه را براي پيدايش يك معرفت شناسي مبتني بر رويكردهاي غير تحصلي مانند رويكرد پديدار شناسانه ، رويكرد تفهمي و رويكرد كيفي به اين علوم را فراهم كرد . در نتيجه توسعه دانش هاي تحصل گرا در رشته هاي دانشگاهي كه از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم شكل گرفت ، از نيمه قرن بيستم انديشمندان با اين مشكل مواجه شدند كه تحصل گرايي يعني شاخه شاخه شدن علوم موجب عقيم ماندن بعد نظري اين علوم مي گردد در نتيجه به تدريج ايده پيدايش دانش ها يا علوم بين رشته اي به وجود آمد . اينگونه دانش ها از تركيب شاخه هاي تخصصي رشته هاي علمي به وجود آمدند و منظور از بين رشته اي به معناي رويكرد بين علوم عبارتست از اينكه با تلفيق دستاوردهاي روش شناسانه ، معرفت شناسانه و نظري شاخه هاي مختلف علوم بتوانيم محدوديت هايي كه دانش ها در زمينه شناخت مسائل انساني و اجتماعي داشتند ، بخصوص موضوعاتي كه از ديد علوم اجتماعي كلاسيك دور مانده بودند را بوسيله رويكردهاي بين رشته اي مورد توجه قرار دهيم . يكي از اين دانش هاي بين رشته اي ، مطالعات فرهنگي است ، به تعبير ديگر مطالعات فرهنگي را مي توان چتر بزرگتري كه بسياري از دانش هاي بين رشته اي را پوشش مي دهد ،‌ دانست .

منظور از تحولات ساختار اجتماعي عبارتست از اهميت يافتن فرهنگ در جهان امروز. اهميت يافتن فرهنگ كه فردريك جيمسون آن را فرهنگي شدن مي نامد به اين معناست كه از نيمه دوم قرن بيستم به بعد در تمام حوزه هاي اقتصادي ، سياسي و اجتماعي جهان ، مقوله فرهنگ از اهميت زيادي برخوردار شد . براي مثال در حوزه اقتصادي با توسعه صنايع فرهنگي مانند صنعت توريسم ، صنايع ارتباطات مانند گسترش فناوري هاي ارتباطات و اطلاعات شامل گسترش راديوها ، اينترنت ، موبايل ، تلفن و ساير حوزه هاي ارتباطاتي باعث شد تا حوزه اقتصاد به شدت تحت تاثير اين صنايع فرهنگي ، ماهيت فرهنگي يابد به اين معنا كه توليد ثروت فقط از طريق كالا ها و مواد نيست بلكه بيشتر از طريق توليد نمادها صورت مي گيرد . مثلا صنايع توريسم و ارتباطات ، صنايع مواد پول هستند و اقتصاد ديگر فرهنگي شده است و اقتصاددانان معتقدند كه در جامعه مابعد صنعتي ، جامعه مابعد فرديسم ديگر كارخانه هايي مانند فرد با توليد كالا اقتصاد جهان را در اختيار ندارد بلكه ميراث تاريخي ملت ها ، دانش و اطلاعات ، ستارگان سينمايي و ورزشي ، كالاهاي غير مادي (نرم افزارها) توليد ثروت مي كنند . از سال 1950 به بعد جامعه اي شكل گرفت كه به آن جامعه شبكه اي ، ‌ارتباطي ، فرانوگرا و ... گفته شد كه همه اين مفاهيم اشاره به اهميت يافتن فرهنگ در جامعه دارد . در حوزه سياست و اجتماع هم فرهنگ اهميت يافته است ، ما در گفتگوهاي روزمره خود اغلب واژه فرهنگ را به كار مي بريم ، فرهنگ رانندگي ، فرهنگ آپارتمان نشيني ، فرهنگ پوشش ، اينها همه نشانه اهميت يافتن فرهنگ است . در حوزه سياست هم ديگر ناوهاي دريايي امپراطوري بريتانيا در قرن نوزدهم يا نهادهاي سياسي بين المللي يا ديپلماسي حرف اول را نمي زنند بلكه در حوزه سياست و قدرت آنچه نقش مهمي در عرصه ملي و بين المللي ايفا مي كند ، هويت ها هستند يعني اقوام و مليت ها و هويت هايي كه بر اساس نژاد ، مذهب ، زبان يا هويت گروه هاي اجتماعي جوانان ، رفته رفته موازنه قدرت در سطح بين المللي را شكل مي دهند . از اينرو مناسبات قدرت در سطح جهان به شدت از عوامل فرهنگي مانند زبان و نژاد و نيروهاي اجتماعي شكل گرفته پيرامون هويت فرهنگي ، متاثر است .

مجموعه اين عوامل ، هويت و وضعيت جامعه را به گونه اي تبديل كرده كه ديگر به كمك جامعه شناسي و علوم اجتماعي كه در قرون نوزدهم و بيستم شكل گرفت امكان وجود جامعه وجود نداشت ، از نيمه دوم قرن بيستم به تدريج دانش مطالعات فرهنگي به وجود آمد تا با محوريت فرهنگ به مطالعه فرهنگ بپردازد .

اگر بخواهيم قلمرو و حوزه مطالعات فرهنگي را بشناسيم بايد موضوع و حوزه محوري كه اين دانش بر آن تاكيد مي كند را در نظر بگيريم . اين موضوعات را به اين گونه تقسيم بندي مي كنيم كه قلمرو موضوعي مطالعات فرهنگي همين محورهاست :

1)  مطالعه فرهنگ عامه پسند 2) مطالعه فرهنگ زندگي روزمره 3) مطالعه فرهنگ مصرف 4) مطالعه فرهنگ جهاني شدن 5) مطالعه روابط يا مناسبات فرهنگ و قدرت

مطالعات فرهنگي به مثابه يك رشته و گفتمان عبارت است از بررسي انتقادي فرهنگ معاصر و امروزي جامعه انساني بر مبناي شناسايي و تحليل روابط و مناسبات قدرت و فرهنگ به منظور كمك به انسان امروزي براي رهايي بخشي خود از مناسبات نابرابر قدرت و تلاش براي شالوده شكني و واكاوي مناسبات قدرت كه منجر به نابرابري ها و تبعيض هاي گوناگون كه در جامعه امروز شده است . (در اين تعريف به تمام مختصات ويژه مطالعات فرهنگي اشاره شده است)

مطالعات فرهنگي درصدد است تا گروه هاي اجتماعي يي كه در حاشيه مانده اند مانند اقليت ها ،‌ زنان ، كودكان ، رنگين پوستان و . . . به متن آورد و از نابرابري ها پرده بردارد و امكان زندگي عادلانه تري را فراهم آورد . سوالي كه در اينجا به ذهن مي رسد اين است كه مطالعات فرهنگي چگونه اين كار را مي كند – نكته اي كه بايد در نظر داشت اين است كه : تاكيد ، توجه و تمركز بر مساله بازنمايي كه شيوه اي است كه انسان ها به كمك آن ،‌ ارزش ها ،‌ باورها ، منافع ، علايق و هويت هاي خود را عرضه و ارائه مي كنند. به عبارت ديگر ما به كمك ابزارهاي گوناگون مانند رسانه ها ، هنرها ، زبان ، علوم ، دين و ساير ابزارها و رسانه هاي ارتباطي تلاش مي كنيم تا هويت ، منافع ، علايق و وجود را به تصوير بكشيم . از اينرو بازنمايي به مثابه يك موضوع كانوني براي مطالعات فرهنگي است . براي مثال ما به كمك نقاشي ،‌ فيلم سينمايي ، دانش ها و علوم تلاش مي كنيم (كه اين تلاش لزوما هم آگاهانه نيست) به بازنمايي علايق ، باورها و هويت خود بپردازيم و مطالعات فرهنگي اين بازنمايي ها را در كانون مطالعه خود قرار مي دهد زيرا بازنمايي امري بي طرفانه نيست حتي اگر در قالب علم هم صورت گيرد همواره سرشار از ايدئولوژي ها ، چالش ها و مناسبات قدرت است يعني عرصه بازنمايي به نوعي عرصه ستيز ،‌ كشمكش ، نابرابري ها و مناسبات قدرت است به همين دليل مطالعات فرهنگي بازنمايي را به مثابه يك ميدان اصلي براي شناخت فرهنگ معاصر و شالوده شكني از مناسبات قدرت مورد توجه قرار مي دهد . اگر از اين زاويه نگاه كنيم در مي يابيم كه هنرها براي مطالعات فرهنگي از اهميت شاياني برخوردارند زيرا هنرها يكي از مهمترين عرصه هاي بازنمايي هستند و از اينرو كانون توجه دانش و گفتمان فرهنگي قرار مي گيردند .

رويكرد مطالعات فرهنگي به هنر و هنرها :

علوم اجتماعي كلاسيك و بخصوص جامعه شناسي فرهنگ از همان قرن نوزدهم يعني ابتداي پيدايش اين دانش ها به هنر توجه داشت . كارل ماركس و مكتب ماركسيسم يك رويكرد خاصي را درباره هنر ارائه كردند . در اين رويكرد هنر به مثابه روبنا و متغيري تابع از شيوه توليد معرفي شد و اين نكته را مكتب ماركسيسم مطرح كرد كه هنر امر ايدئولوژيك است و ابزاري است در خدمت قدرتمندان .

آراي زيمل ، دوركيم و وبر نيز در زمينه هنر بسيار اهميت دارد . وبر در بحث عقلاني شدن به مطالعه فرآيند عقلاني شدن موسيقي پرداخت و نشان داد كه چگونه دستگاه نت نويسي براي موسيقي به مثابه يكي از دستاوردهاي مدرنيته براي جامعه امروزي بوده است و معتقد بود كه نت نويسي يك روش عقلاني موسيقي است .

انسان شناسان در بحث تكوين فرهنگ به تجزيه ، تحليل و روند پيدايش هنر پرداخته اند و هنر بدوي را مورد مطاله قرار داده اند كه نظريه هاي آنها در اين زمينه امروزه بسيار حائز اهميت است . در حوزه روانشناسي و روانكاوي نيز هنر بسيار مورد توجه بوده است اما آنچه مورد توجه مطالعات فرهنگي است كه به موجب آن نگاه مطالعات فرهنگي به هنر را از نگاه هاي جامعه شناسانه تفكيك مي كند عبارت است از :

1-      مطالعات فرهنگي هنر و هنرها محدود به هنر عوام يا هنر خواص نمي داند . در نگاه مطالعات فرهنگي اولين موضوعي كه مورد توجه است هنر عامه پسند است نه هنر نخبه گان . هنر عامه پسند تمامي هنرها شامل موسيقي ، نقاشي ،‌ مجسمه سازي ، فيلم ، سريال هاي تلويزيوني ، مجلات عامه پسند و همه آثار هنري است كه از طريق رسانه هاي جمعي اشاعه و انتشار مي يابند و با استقبال عمومي توده هاي مردم مواجه مي شوند ، آثاري كه ميليون ها نفر از مردم آنها را مورد توجه قرار مي دهند ، مي بينند و براي بهره بردن از آنها حاضرند پول هزينه كنند . موسيقي هاي عامه پسند امروزه چنان گسترش يافته اند كه هر انساني همواره به نحوه اجتناب ناپذيري در معرض آنها قرار دارد ، فيلم هاي ويدئويي ، اينترنت ، سي دي ها ، گوش هاي ما را لاجرم فتح كرده اند و ما را در معرض اصوات موسيقايي قرار داده اند . از ديدگاه مطالعات فرهنگي اينها همگي هنر محسوب مي شوند اما جامعه شناسي كلاسيك عمدتا به هنرهاي نخبه گرا توجه مي كرد يعني هنر خواص . وقتي از ادبيات سخن به ميان مي آمد منظور آثار سعدي ، حافظ و . . . بود . وقتي سخن از رمان به ميان مي آمد عمدتا نام هاي داستايوفسكي ،‌ هدايت و . . . به ذهن مي رسيد و بتهوون و باخ . جامعه شناسان در حوزه مطالعات خود به تجزيه و تحليل آثار جدي و فاخر مي پرداختند ، از اينرو نظريات كلاسيك كه جامعه شناسان ،‌ تجزيه و تحليل و تبيين هنرهاي خواص است نه عوام اما مطالعات فرهنگي عمدتا توجه خود را بر مطالعه هنرهايي معطوف داشته است كه عنوان يا برچسب كلاسيك ، جدي يا هنري ندارند بلكه به عنوان آثار عامه پسند شناخته مي شوند . اين را در نظر بگيريد كه توليدكنندگان آثار هنري خواصند و بحث عامه پسندي مربوط به مصرف كنندگان هنر است و در مقابل بحث نخبه گرايي در حوزه هنر هم ، منظور نخبه هاي مصرف كننده است . براي مثال شنوندگان موسيقي بتهوون جزونخبگانند . در اين نمونه هم توليد كننده و هم مصرف كننده هر دو نخبه اند .

2-      در مطالعات فرهنگي هنر به مثابه نوعي بازنمايي است كه انباشته است از روابط قدرت و دربردارنده كشمكش ها ، چالش ها و مبارزات براي كسب منافع و هويت هاست . در نگاه سنتي به هنرها ،‌ هنر عمدتا به مثابه امري متعالي و زيبا و پاك از آلودگي ها و تنش هاي انساني تلقي مي شود در حالي كه مطالعات فرهنگي درست عكس اين را مد نظر قرار داده است . از ديدگاه مطالعات فرهنگي هنرها محل اصلي مناقشه بر سر هويت ها هستند يعني نقاشي ، موسيقي ،‌ تئاتر ، فيلم و به طور كلي ادبيات و همه شاخه هاي هنر ابزارها و رسانه هايي براي ساختن ، برساختن و بازتوليدكردن هويت هاي سياسي – اجتماعي اند نه نظام هاي دلالتي كه صرفا امر زيبا يا متعالي را بازنما مي كنند . اين ويژگي و توجه مطالعات فرهنگي به لايه هاي پنهان مناسبات قدرت و بازنمايي هنري شايد بيش از همه از طريق مفهومي صورت مي گيرد كه ژاك دريدا آن را تحت عنوان مفهوم شالوده شكني يا واكاوي بيان كرد . امروزه شالوده شكني به مثابه يك مفهوم پر بسامد در نقد هنري به كار مي رود تا آنجايي كه ديگر ضرورتي ندارد كه هنگام به كار بردن مفهوم شالوده شكني اظهار كنيم با ديد مطالعات فرهنگي به مطالعه اثر هنري مي پردازيم . (مفهوم شالوده شكني را مطالعات فرهنگي ابداع كرد)

شالوده شكني يا واكاوي نام ديگري است براي كل رويكرد مطالعه فرهنگي اما به طور دقيق شالوده شكني يك روش معناكاوانه است كه هنگام مطالعه نظام هاي دلالت و نشانه ها ما بايد مفروضات بنياديني كه همواره و مملو از روابط قدرت است را بكاويم . به اين معنا كه در پس هر عبارت زبان شناسانه اي و هر جمله اي كه گفته مي شود و در پس هر تصوير و واژه اي همواره يك نوع رابطه قدرت نهفته است . منظور از رابطه قدرت در اينجا امري است كه در روابط خرد و مياني پراكنده شده است ، قدرت آن چيزي نيست كه دولت بر مردم اعمال مي كند بلكه منظور قدرت مردان بر زنان ، بزرگسالان بر كودكان ، سفيد پوستان بر سياه پوستان ، حاكمان بر فرودستان و ثروتمندان بر فقراست . قدرتي كه در مناسبات اجتماعي خلق ، توليد و بازتوليد مي شود .

شالوده شكني يعني آن مفروضات و پيش فرض هايي كه در فرهنگ و از طريق فرهنگ نهادينه شده اند و به صورت اسطوره درآمده اند (اسطوره چيزي است كه تصور مي شود امري جهاني و ازلي و ابدي است ، امري كه برساخته تاريخي انسان است) اما در نتيجه تكرار و تداوم تاريخي يا سيطره رسانه ها و عوامل ديگر اين امر (اسطوره) به صورت يك پيش فرض فرهنگي ازلي و ابدي اجتناب ناپذير درآمده است . براي مثال نابرابري جنسيتي به صورت يك اسطوره درآمده است . " زن خوب فرمانبر پارسا – كند مرد درويش را پادشا " " هنر زن اين است كه نشيند و زايد شيران نر " اين نمونه ها به خوبي نشان مي دهد كه چگونه در زبان ، نابرابري اجتماعي پنهان مي شود . زبان يك نظام بازنمايي است كه مانند يك فيلم مناسبات قدرت را بازنمايي مي كند و نابرابري هاي قدرت ، جنسيتي و . . . را نشان مي دهد . (اولين نظام بازنمايي زبان است)

شالوده شكني يعني مفروضات بنيادي را كاويدن . (مفروضات بنيادي يعني چيزهايي كه بديهي انگاشته شده اند) ، يعني به جاي آنكه به معناي ظاهري مفاهيم توجه كنيم به معناي دروني نشانه ها دقت كنيم . تلقي رولان بارت از نشانه اين بود كه ما يك دال و يك مدلول داريم و در ضمن آن عنصر سومي هم به نام دلالت وجود دارد كه اين عنصر آشكار نيست . تصوير سرباز الجزايري كه در مقابل پرچم فرانسه سوگند وفاداري مي خورد را تجسم كنيد . پرچم دال و سرباز مدلول است . در ضمن اين تصوير يك رابطه پنهان را هم نشان مي دهد و آن عظمت امپراطوري فرانسه است . اگر اين تصوير را در بافت و بستر تاريخي الجزاير قرار دهيم به راحتي به دلالت آن پي مي بريم : يك سياهپوست غير فرانسوي براي ملتي غير از ملت خود كه استعمارگر بوده اند سوگند وفاداري ياد مي كند . اين نشان دهنده عظمت امپراطوري فرانسه است و اين همان عنصر سوم يعني دلالت است .

هر رابطه دال و مدلول يك معناي رسمي دارد و يك معناي پنهان . وقتي كه يك فيلم را مي بينيد معناي آشكار آن را درمي يابيد اما اين فيلم يك معناي پنهان هم دارد كه از تاريخ و فرهنگ و ايدئولوژي برمي خيزد .

جامعه شناسي كلاسيك نشانه ها را مطالعه مي كند اما مطالعات فرهنگي روابط ميان نشانه ها را مورد مطالعه قرار مي دهد . در نگاه هاي مطالعات فرهنگي چيزهايي كه نوشته نشده و مغفول مانده اند و در واقع معاني اي كه نشانه و دال مشخصي ندارند را مورد توجه خود قرار مي دهد . مطالعات فرهنگي نشانه شناختي سطوح نانوشته متن ها را مي خواند . در واقع بخش هايي كه انباشته از معناست اما نشانه ندارد . مطالعات فرهنگي به بازخواني متن ها مي پردازد . مطالعات فرهنگي نه تنها توانست قلمرو هنر را بسط دهد ، نه تنها توانست دريافت كننده هاي هنر را جدي بگيرد بلكه اين ايده را مطح كرد كه اساسا معنا در هنر يك برساخته اجتماعي است كه از ذهن خالق اثر هنري برنمي خيزد بلكه از تعامل ميان محيط و مولف و مخاطب است كه معناي اثر هنري شكل مي گيرد .

مقاله مرگ مولف نوشته رونالد بارت يك ايده كليدي براي تجزيه و تحليل ارائه مي دهد ، او نشان مي دهد معناي شعر توسط شاعر خلق نمي شود و معناي رمان را رمان نويس بوجود نمي آورد بلكه زنجيره اي از عوامل هستند كه معنا را براي يك متن ايجاد و ايجاب مي كنند . بر همين اساس است كه در مطالعه آثار ادبي ، صرف شناخت نويسنده و صرف تفسير نشانه ها نمي توان معنا را دريافت كرد بلكه بايد به سراغ ويژگي هاي تاريخي كه يك متن در آن خوانش مي شود رفت . معناي هر متن بستگي به اين دارد كه در چه دوره تاريخي و توسط چه كساني خوانده شود .

مبحث هنر از ديدگاه مطالعات فرهنگي امروزه بسيار گسترش يافته است به اين معنا كه با توجه به اهميتي كه مطالعات فرهنگي بر وجوه آثار هنري قائل است امروزه مولدان هنر و مردم ديگر هنر را صرفا به مثابه يك امر متعالي زيباشناسانه نمي بينند و يا بعنوان امري كه حاصل الهامات و ذهنيات يك نابغه باشد بلكه امروزه هنرها بيشتر بازتاب و برآيند مناسبات تاريخي قدرت ، ايدئولوژي ، منافع ، گروه ها و قوميت ها و كشمكش هاي اجتماعي است . براين اساس يكي از رويكرد هايي كه در خوانش بسياري از پديده هاي فرهنگي تاثير زيادي گذاشته است رويكرد پسا استعماري است كه اظهار مي دارد چگونه استعمار به اشكال گوناگون به بازنمايي و برساختن كشورهاي مستعمره پرداخته است و احساسات و روح و روان انسان تحت استعمار در پرتو هنر استعماري شكل گرفته است . شارح اين رويكرد بيش از همه ادوارد سعيد بوده است . او در كتاب " فرهنگ و امپرياليسم " كه به فارسي نيز ترجمه شده است به اين موضوع مي پردازد كه چگونه ادبيات و رمان در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به بازنمايي كشورهاي غير غربي در پرتو ايده امپراطوري پرداخته و همچنين به بازنمايي هايي از امپراطوري گري بخصوص امپراطوري بريتانياي كبير اهتمام ورزيده است .

يكي ديگر از رويكردهايي كه در خوانش پديده هاي فرهنگي تاثير بسزايي گذاشته است رويكرد فمنيستي بود كه بحث عمده اين رويكرد اين بود كه مردان از نظر تاريخي همواره بر زنان مسلط بوده اند و در نتيجه زبان و تجربه زنانه در حوزه هنر به حاشيه رانده شده است و هنر عمدتا مذكر است . فيلم سازان مشهور ، شاعران بنام ، نويسندگان مطرح و . . . عمدتا مرد هستند . به همين دليل به گونه هاي مختلف استيلاي مردانه را مي توان در لحن و صوت و صنايع ادبي و زيباشناسانه اكثر جوامع مشاهده كرد .

مطالعات فرهنگي معتقد است كه هنرها و بازنمايي ها صرفا بازتاباندن ايده ها ، باورها و روابط و مناسبات قدرت نيستند بلكه به شيوه هاي مختلف به برساختن نابرابري ها و تبعيض ها مي پردازد . براين اساس يك فيلم فقط يك واقعيت را نشان نمي دهد بلكه واقعيت را هم مي سازد . هنر و تمام اشكال بازنمايي واقعيت ها را مي سازند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:35  توسط fateme  | 

گزارش جلسه هشتم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات

موضوع بحث اين جلسه : چه رابطه اي ميان جامعه شناسي و هنر وجود دارد ؟

شايد در ابتداي امر اينگونه تصور شود كه در ميان جامعه شناسان رابطه ميان جامعه شناسي و هنر و به عبارت بهتر هنرها امري بديهي و ساده است و اينگونه به نظر  مي رسد كه جامعه شناسي بدون هيچگونه چالشي هنر ها و ادبيات را نيز مانند دين ، اقتصاد، سياست و ساير پديده ها مورد مطالعه و تحقيق قرار مي دهد اما در واقع اينگونه نيست بلكه بررسي ارتباط ميان جامعه شناسي و هنرها با توجه به تفاوت هاي متعددي كه ميان مقوله هنر و علم وجود دارد و تضادها و تعارضاتي كه ميان جامعه شناسي و هنر به عنوان علم وجود دارد ، كار ساده اي نيست .

در فصل دوم جزوه درس جامعه شناسي ادبيات و هنر در بخش محدوديت هاي جامعه شناسي هنر ، تفاوت هاي جامعه شناسي و هنر به صورت فهرست وار توضيح داده شده است ، با توجه به اين تفاوت ها نمي توان گفت رابطه جامعه شناسي و هنر رابطه اي ساده است و مطالعه جامعه شناسي هنرها با محدوديت هايي همراه است . بايد در نظر داشت كه جامعه شناسي تنها و تنها تا حدودي قادر است برخي از جنبه هاي هنر و جامعه شناسي را مطالعه و تشريح كند و اساسا از تشريح كامل و جامع تمام ابعاد هنر و هنرها ناتوان است . عمده ترين محدوديت جامعه شناسي در ارتباط با هنر به مقوله تبيين هنرها و ادبيات مربوط مي شود و ابعاد ديگر هنرها و ادبيات مي تواند در كانون مطالعات جامعه شناسانه قرار گيرد . علاوه بر اين رابطه بين جامعه شناسي و هنر صرفا رابطه اي يك سويه كه جامعه شناسي به طرف هنر مي رود نيست بلكه رابطه اي چند سويه است كه بين جامعه شناسي ها و هنرها برقرار مي شود . در جزوه چهارنوع يا چهار گونه مناسبات بين جامعه شناسي و هنر از هم تفكيك شده اند .

گونه اول : جامعه شناسي از طريق هنرها

مقوله جامعه شناسي از طريق ادبيات براي اولين بار توسط لوئيس كوزر ، پيرو مكتب تضاد مطرح گرديد و در واقع او اين مفهوم را ابداع كرد . كوزر در كتاب جامعه شناسي از طريق ادبيات كه خلاصه آن در سال 1351 در ايران تحت عنوان " جامعه شناسي در ادبيات " ترجمه شد (كه در واقع فصل اول كتاب او بود) و در ترجمه اين كتاب ، ديدگاه هاي كوزر در رابطه با برخي از شاعران ايران مورد بررسي قرار گرفته است . مفاهيم جامعه شناسانه مانند فرهنگ ، ارزش ، طبقه نقش ، قشربندي و ... مفاهيمي هستند كه در متون ادبي و بخصوص نمايشنامه ها و رمان ها به صورت هنر توصيف و تشريح شده اند . اين به اين معناست كه مفاهيم جامعه شناسانه مفاهيمي نيستند كه صرفا جامعه شناسان براي توصيف آنها تلاش كرده اند بلكه اين مفاهيم ايده هايي هستند كه انديشمندان گذشته در قالب رمان ، نمايشنامه ، داستان و ... آنها را پرورش داده اند و به كار بسته اند . مثال قابل ذكر در اين زمينه يكي از نمايشنامه هاي شكسپير است كه در آن توضيح مي دهد كه زندگي مانند تئاتر است ، سناريو دارد و ما بازيگران آن هستيم و نقش ها و پايگاه هاي اجتماعي در نقش هايي كه بازيگران به عهده مي گيرند تعريف مي شوند ، اين نمايشنامه متعلق به 400 سال قبل است . در رمان هاي قرن نوزدهم تاثيرات زيادي از زندگي اجتماعي را مي يابيم ، اين به اين معناست كه ما مفاهيم اجتماعي را در متن هاي ادبي مي بينيم و اين را كه چگونه نظريه هاي جامعه شناسي را در متن هاي ادبي ببينيم ، جامعه شناسي از طريق هنر مي گويند . بسياري از نظريه هاي جامعه شناسي مانند كاركرد گرايي و ساخت گرايي را در گذشته هنرمندان ، شاعران و اديبان با زبان هنري توصيف و تشريح كرده اند .

يكي از بنيان گذاران معرفت شناسي پست مدرن يك نظريه آنارشيستي از علم ارائه مي دهد . او مي گويد از كجا معلوم استدلال فقط استدلال هاي فيزيكدان ها باشد كه به شكل فرمول بندي ارائه مي دهند ؟ از كجا معلوم كه روش آنها تنها روش استدلال است ؟ از كجا معلوم كه شاعران و نقاشان استدلال ندارند ؟ فقط به اين خاطر كه روش و متد ندارند ؟ لزوما بشر انديشيدنش مبتني بر بوجود آمدن روش نبوده است . او معتقد است كه همين حالا هم حجم استدلال هايي كه توسط هنرمندان و شاعران بوجود مي آيد بيشتر از فيزيكدانهاست. آنها نيز تفكر و استدلال دارند اما تفكر آنها از نوع هنري است .

جامعه شناسي از طريق هنر يعني اينكه ما از طريق زبان  هنري استدلال هايي براي خلق مفاهيم داشته باشيم . استدلال هايي از طريق نقاشي ، موسيقي ، تئاتر و . . .   .

جامعه شناسي از طريق هنر در ايران :

دكتر ترابي از اساتيد دانشگاه تبريز در بخش اول كتاب جامعه شناسي ادبيات فارسي تحت عنوان " مفاهيم اصلي و اصطلاحات مهم جامعه شناسي " مفاهيم ارزش اجتماعي ، پويايي اجتماعي ، سازمان اجتماعي ، قوانين اجتماعي ، من اجتماعي ، نقش اجتماعي ، هنجارهاي اجتماعي و . . . (مفاهيمي كه كوزر در كتابش آورده است) را شرح مي دهد و در بقيه كتاب همين مفاهيم را از طريق جستجو در اشعار شاعران كلاسيك فارسي مانند فردوسي ، سعدي ، ناصرخسرو ، غزالي ، طوسي ، حافظ ، عبيد زاكاني ، جامي ، بهار و پروين اعتصامي شرح مي دهد . او مفاهيم جامعه شناسانه را از دل اين آثار بيرون آورده و توضيح داده است . البته او مبحث جامعه شناسي ادبيات و مباحث اجتماعي در ادبيات فارسي را از هم تفكيك كرده است اما در ادامه كتاب چندان به مباحث جامعه شناسي ادبيات و تبيين جامعه شناسانه از ادبيات نپرداخته است اما مفاهيم كليدي جامعه شناسي را جستجو كرده و شرح داده است .

كتاب جامعه شناسي در ادبيات هدايت ا... ستوده و شهبازي نيز دقيقا همان كار كوزر را كرده اند . در بخش اول مفاهيم اساسي جامعه شناسي مانند جامعه ، فرهنگ ، قشربندي و تحرك اجتماعي را گرفته اند و در شاهنامه ، آثار نظامي ، سعدي ، ‌مولانا ، عبيد زاكاني ، حافظ ، جامي و پروين اعتصامي بررسي كرده اند . اشعار پروين اعتصامي مفاهيمي مانند مددكاري اجتماعي ، اصول مددكاري اجتماعي ،‌ و در اشعار جامي مفاهيمي مانند سرشت و پرورش ، روش هاي تربيت ، در اشعار عبيد زاكاني طنز ، طنز اجتماعي ، هجو ، و در اخلاق ناصري مبحث ساختار سياسي ، خانواده ،‌ شيوه هاي تعليم و تربيت و سياست اموال ، در اشعار سعدي مفاهيمي مانند سياست و كشورداري ، ديدگاه هاي تربيتي و پرورش اجتماعي را بررسي كرده اند و سعي كرده اند جامعه شناسي را از طريق ادبيات كلاسيك توضيح دهند . در كتاب ادبيات و حقوق كه به تازگي منتشر شده است ، نويسنده سعي دارد كه توضيح دهد كه چگونه مسائل حقوقي و قضائي از طريق ادبيات كلاسيك فارسي شكل گرفته است .

گونه اول براي ذهن ما خيلي آشناست و اين نكته براحتي قابل پذيرش است كه هنر و ادبيات بازنماي جامعه است .

گونه دوم : منابع و متون جامعه شناسي به مثابه نوعي اثر هنري :

گونه دوم بحثي است كه در دو سه دهه اخير در جهان شكل گرفته است و اين موضوع را مطرح مي كند كه منابع و متون جامعه شناسي (علوم اجتماعي) به منزله نوعي نوشتن يا به مثابه نوعي اثر هنري هستند . در واقع چنين تلقي و طرز تفكري به چالش كشيدن اين آثار است . از ديدگاه جامعه شناسانه بخصوص پوزيتيويست ها اين نكته كه منابع جامعه شناسي به مثابه آثار هنري هستند ، نوعي برچسب انتقادي در حيطه علم ستيزي و علم زدايي اين آثار است . زيرا محققان مدعي اند كه هر چه مي نويسند علم است و آثار آنها مجموعه اي از توصيفات و تحليل هايي از واقعيات زندگي اجتماعي است ، نه اينكه حاصل تخيل و خلاقيت محققان علوم اجتماعي است . جامعه شناسان معتقدند كه به كمك روش هاي علمي به توصيف هست ها و اقعيات اجتماعي مي پردازند نه اينكه بر اساس تخيل خود يك بازنماي خلاقانه از جامعه و فرهنگ ارائه مي دهند . بر همين اساس است كه كساني كه مي گويند آثار و منابع علوم اجتماعي هنر است به نوعي يك چالش معرفت شناسانه در برابر اين علوم انجام داده اند و به همين دليل تا مدت ها به اين متون بعنوان يك نگارش نگاه مي شد اما با خودآگاهي و بازانديشي ، ابعاد شاعرانه و سياسي علم و بخصوص علوم اجتماعي در جهان بوجود آمد .

كتاب writting culture " جنبه هاي سياسي مردم نگاري " در سال 1936 منتشر شد . ويراستاران اين كتاب ( جيمز كليفرد و جرج ماركز ) كه از محققان مردم شناسي هستند با انتشار اين كتاب اين ايده را مطرح كردند كه نوشته هاي جامعه شناسانه و مردم شناسانه نوعي متن هستند كه توسط نويسندگان خلق مي شوند از اينرو آثار علوم اجتماعي مانند نمايشنامه ها ،رمان ها ،داستان ها ،اشعار و ديگر ژانرهاي نگارش ،نوعي متن هستند و در واقع نوعي بازنمايي مكتوب به شمار مي روند بنابراين همانطور كه در بازنمايي هاي مكتوب مانند تئاتر و شعر ارزش هاي سياسي ، ايدئولوژيك و قدرت ، تخيل نويسندگان بر كميت وكيفيت آثار تاثيرگذار است ، در مورد منابع و آثار علوم اجتماعي نيز تخيل نويسندگان بر چگونگي بازنمايي وخلق اين علوم تاثير گذار است .

در سال 1989جيمز گيتز انسان شناس فقيد آمريكايي كتابي تحت عنوان آثار و زندگي ها "انسان شناس به مثابه مؤلف" نوشت . او در اين كتاب 4 انسان شناس كلاسيك برجسته ازجمله لوئي اشتروس ، ريچارد ميد ، مالينوفسكي را مورد مطالعه قرار داد و اين ايده را مطرح كرد كه نوشته هاي انسان شناسان  تحصل گراي بزرگ به همان اندازه كه ارزش علمي و دانشگاهي دارند داراي ارزش زيبا يي شناسانه و هنري هستند . او در فصل مربوط به اشتروس توضيح مي دهد كه اشتروس در كتاب "گرمسيريان اندوهگين " كه به عنوان يكي از صد كتاب برگزيده ادبيات شاخص و ممتاز فرانسه  در قرن بيستم بوده است از ارزشهاي هنري و ادبي بهره فراوان برده است .

سؤال : هر متني را ميتوان متني ادبي ناميد ؟

-   خير ، ما به هر متني " ادبيات " يا " متن ادبي " نمي گوييم بلكه متن ادبي بايد از ويژگيهاي هنري و ادبي برخوردار باشد كه از مهترين ويژگيهاي آن اين است كه با زبان متعارف ، متفاوت  باشد ، از صنايع ادبي بهره مند باشد و از تمهيدات ادبي برخورداد باشد . البته خود زبان در خودش يك نوع تمهيدات بلاغي و ادبي دارد ولي تفاوت ادبيات در مقايسه با زبان كاملا روشن است و يك متن ادبي به خوبي معلوم است كه يك متن سخن گفتن عادي نيست . تكنيك هاي خاصي كه در شعر فردوسي به كار رفته است به خوبي مشخص مي كند كه زبان عادي نيست . البته در زبان عادي هم تكنيك هايي وجود دارد .

اشتروس ادعايش اين بود كه كار علمي مي كند و براي پارسونز اين نوعي اتهام محسوب مي شد كه به او بگويند كار شما داراي ارزش ادبي است (كاري كه سي رايت ميلز كرد و اين برچسب را به كارهاي پارسونز زد) اما گيتز مي گويد اگر داعيه علمي بودن را كنار بگذاريم و بگوييم اين آثار ادبي هستند ، پس علمي نيستند در واقع اهميت كار گيتز در اين بود .

گيتز بر ادبي بودن آثار جامعه شناسانه در مقايسه با جيمز كليفرد و جرج ماركز تاكيد كمتري داشت زيرا او خود را پست مدرن نمي دانست . اما اين دو نفر در همان كتاب writting culture به نحو راديكالي معتقدند كه "آنچه جامعه شناسان كلاسيك اظهار داشته اند به نوعي شعر هستند و معتقدند كه علم معناي خاصي دارد." امروزه آثار مردم نگارانه اي هستند كه در آنها از تكنيك هاي شعر استفاده مي شود .

علوم جديد از سه شاخه الهيات ، فلسفه و ادبيات و هنرها متمايز شده اند اما تا قبل از سال 1800 ميلادي تمام دانش بشر يكجا بود و حكيم كسي بود كه تمام علوم را يكجا داشت و جامع همه علوم زمان خود بود . كم كم جامعه شناسي از فلسفه و الهيات فاصله گرفت و حالا امروزه بعد از 150 سال مبارزه براي استقلال جامعه شناسي از ادبيات و هنرها،نگاه هاي بازانديشانه مي گويند آيا آثار علوم اجتماعي به نوعي آثار ادبي نيستند؟

گونه سوم : اجتماعيات در ادبيات و هنر

اين بحث به نوعي جامعه شناسي از طريق هنر است ، با اين تفاوت كه در مبحث جامعه شناسي از طريق هنر هدف اين بود كه چگونه ايده هاي جامعه شناسي از طريق متون ادبي شكل مي گيرند هر چند كه اجتماعيات در ادبيات لزوما اين نيست كه چگونه مفاهيم و نظريه ها از طريق ادبيات شكل مي گيرند . بحث گونه سوم بيشتر معطوف مي شود به اينكه چگونه آثار ادبي بازنماي واقعيات اجتماعي هستند ؟ اين گونه در ايران چون فاقد روش بود چندان بارور نشد . در كتاب " حكمت هاي عاميانه در مثنوي مولانا " نوشته حسينعلي بيهقي ، بخشي است تحت عنوان انواع غذا در مثنوي ، نويسنده كتاب در مثنوي مولانا قسمتي كه اسم مواد غذايي آورده شده است را ذكر كرده و بخشي را با عنوان انواع غذاها در مثنوي گردآوري كرده است و بخش ديگر را با عنوان انواع ابزارآلات در مثنوي به همين ترتيب تنظيم نموده است .

كتاب " سيماي جامعه در آثار سنايي " كه نويسنده در اين كتاب به اين نتيجه گيري مي رسد كه مردم در زمان سنايي ازدواج مي كرده اند و بعضي ازدواج ها به صورت خواهر و برادري بوده است . شعر فارسي يا اثر ادبي را مي توان به دو بخش تقسيم كرد : يك بخش مفاهيم و تصاويري كه صرفا جنبه تخيلي دارند و داراي ارزش زيبايي شناختي محيط و بخش ديگر اينكه هر كس با ابزار و پديده هاي پيرامونش شعر مي گويد و به عبارت كلي تر اثر هنري خلق مي كند و محيط پيرامون بر او اثرگذار است .

گونه چهارم : جامعه شناسي هنر و ادبيات : راجع به عليت اجتماعي هنرها (در جزوه مطالعه شود)

محدوديت هاي جامعه شناسي :

تفاوت هاي ميان جامعه شناسي وهنر گفته شد و اين نكته كه جامعه شناسي نمي تواند هنر و نيروي نهفته در آن را به صورت يك امر عيني تبديل كند و تبيين جامعه شناسانه از فهم هنر عاجز است .

تمايز علم و هنر :

1)  خاص بودن هنر در مقابل جهان شمول بودن علم : يكي از دلايلي كه باعث مي شود يك اثر هنري را دوست داشته باشيم اين واقعيت است كه براي مثال يك قصيده به يك امر خاص و جزئي از زندگي انسان توجه مي كند و بر خصلت منحصر به فرد بودن آن موضوع تاكيد دارد . هر كس كه تابلوي نقاشي " يك جفت چكمه " ونگوك را نگاه مي كند به طور خاص متوجه كثيفي و كهنگي چكمه سربازي مي شود و اين ويژگي خاص را دارد كه هر كس بعد از ديدن اين تابلو ، چكمه سربازي ببيند ياد تابلوي ونگوك مي افتد . اين ويژگي منحصر به فرد اين تابلوست كه در واقع نقاشي چكمه كارگران فقير معادن است كه در حال برده كشي و استثمار هستند . يا يك سريال تلويزيوني راجع به شاعري مثل شهريار هم به نوعي آن ويژگي را دارد كه بر روي مورد مشخصي زوم دارد ، اين ويژگي هنر عكس ويژگي علم است . تمام آب ها در 100 درجه مي جوشند . يا وقتي گفته مي شود بين طلاق و فقر همبستگي وجود دارد ، منظور تمام طلاق هاست . بورديو : " سرمايه هاي فرهنگي موجب نابرابري اجتماعي مي شود " در اينجا نيز منظور همه جوامع است .

علم تمايل آشكار يا پنهان دارد مبني بر اينكه مي خواهد بر تمام جهان شمول داشته باشد و اين ويژگي علم برخلاف هنر است .

2)  احتمالي يا تصادفي بودن هنر در مقابل حقيقي يا غير تصادفي بودن علم : مهمترين فرض بنيادي علم اين است كه عالم تصادفي نيست و هر حادثه اي مبتني است بر مجموعه اي از شرايط و فرض بر اين است كه اين شرايط هم قابل شناخت است . اينكه يك دوره اصولگراها در ايران بر سر كار مي آيند و اصلاح طلب ها كنار مي روند  ، همه علت هايي دارند . اما هنر بيشتر بر خصلت تصادفي بودن حوادث تاكيد دارد ، براي ذهن عوام هم اين قابل فهم تر است زيرا ذهن عوام توانايي اين ريشه يابي ها و چرايي علت ها را ندارد .

3)  خلاقيت در هنر در قبال كشف كردن در علم : هنر دنبال توليد است اما علم ادعايش اين است كه واقعيت وجود دارد ولي بايد آن را پيدا كرده و از حقايق پرده برداشت . هنرمند به كمك خلاقيت و تخيل و نيروي درون اثر هنري را خلق مي كند . رمان را نويسنده از عدم به وجود مي آورد اما قانون جاذبه نيوتن را او كشف كرد وليكن نساخت . علم توليد نيست اما هنر از جنس آفريدن است .

4)  رازگرايي هنر در قبال روشنگري علم : آثار هنري از جنس ايجاد ابهام ، اسطوره ، تقدس و ايجاد نوعي راز در بينش ما هستند تا ايجاد روشنگري . از شعر حافظ هر كس يك نوع برداشت دارد . اما نوشته علمي مطلقا نبايد ابهام و ايهام داشته باشد بلكه بايد شفاف باشد و نيت گوينده تا آنجام كه امكان دارد بايد روشن باشد اما در مورد هنر مخاطب خود بايد نيت هنرمند را كشف كند .

5)  تصور در هنر در قبال استدلال در علم : در علم ما با برهان و منطق سر و كار داريم . اما در هنر استدلال نداريم بلكه تصور مي كنيم ، مي بينيم،نشان مي دهيم.

* هنر و علم به طور نسبي در مقابل هم اين تفاوت ها را دارند و اين باعث مي شود ما در نهايت در جامعه شناسي به همه ابعاد هنرها پي نبريم .

 

 

                

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:33  توسط fateme  | 

گزارش جلسه ششم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات :

انواع پژوهش ها در جامعه شناسي هنر و ادبيات :

2- بررسي هاي مربوط به نهادهاي هنري و گروه هاي هنرمندان

هنر اگرچه توسط هنرمند آفريده و خلق مي شود اما فرآيند آفرينش  توليد هنري يك فرآيند جمعي است يعني محصولات هنري در قالب يك فعاليت هاي گروهي و در درون يك بستر و محيط جمعي و اجتماعي توليد و ارائه مي شوند . ساده ترين صورت و فرم هنر كه داراي بعد جمعي است هنرهاي گروهي اند مانند تئاتر ، فيلم ،‌ موسيقي و همه هنرهايي كه به صورت جمعي ارائه مي شوند و شكل ديگر از فعاليت هاي هنري ، هنرهايي است كه اجرا و آفرينش آنها فردي است اما هنرمند تنها در محيط جمعي قادر به توليد آن هاست مثل آواز . آواز به مثابه هنر وقتي ظهور و بروز مي كند كه آوازخوان در ميان جمع بخواهد به توليد آن بپردازد و شعر يا سرودي را بخواند در غير اينصورت خواندن آواز در حالت تنهايي يك هنر نيست يعني اين عمل هويت هنري ندارد بلكه هويت هنري در جمع بروز مي يابد . آواز خواندن در تنهايي امري خلاقانه است اما هنر تلقي نمي شود . رقص و خوشنويسي نيز امري فردي است اما وقتي بعنوان آثار هنري شناخته مي شوند كه بينندگان آنها را بپذيرند و به مثابه آثار هنري تلقي كنند . به همين دليل است كه هنرمندان نيازمند انجمن ها ، نهادها و گروه هاي اجتماعي سازمان يافته اي هستند تا به آثار هنري اي كه خلق مي كنند مشروعيت اجتماعي بدهند . براي مثال انجمن شاعران ،‌ نقاشان و ... كارشان اين است كه به آثار هنري اي كه هنرمند خلق مي كند مشروعيت مي بخشند و آن را بعنوان اثري هنري ارائه مي دهند . به عبارت ديگر به نوعي مجوز رسمي به آثار هنري مي دهند . علاوه براين در اين انجمن ها مناسبات اجتماعي ميان هنرمندان برقرار مي شود تا به آثار هنري مشروعيت بخشند . در واقع آثار هنري بيش از آنكه از ذات زيبايي خود اعتبار يابند از تاييدات مخاطبان معتبر مي شوند ، بخصوص مخاطبان و هنرمندان حرفه اي مانند منتقدان و كارشناسان هنري كه اثر هنري را تاييد مي كنند . اين هنرمندان حرفه اي جايگاه مهمي در اجتماع هنري دارند زيرا ديدگاه هايشان منشا اعتبار و هويت يابي اثر است ، علاوه بر اعتباريابي مسئله فرآيند توزيع ،‌ نشر و ارائه آثار نيز نيازمند سازمان اجتماعي است و يك اثر هنري در صورتي امكان نشر دارد كه يك سازمان نشر ،‌ توزيع و ارائه مرتبط با آن وجود داشته باشد . براي مثال كتاب ناشر مي خواهد و ناشر ، شركت توزيع كننده كتاب و شركت توزيع كننده هم كتابفروشي مي خواهد كه مجموعه اينها صنف و اصناف را بوجود مي آوردند .

مجموعه نهادها و موسسات اجتماعي هستند كه دنياي هنر را تشكيل مي دهند . بخشي از مطالبات جامعه شناسي هنر درباره همين موسسات و نهادها و تشكيلات حرفه اي و صنفي است . در اين موسسات مناسبات اجتماعي در قالب رقابت ها ،‌ حسادت ها ،‌ پاداش ها ، مجازات ها و نظم هاي سلسله مراتبي وجود دارد ، اين سازمان ها دائما با نظام سياسي ، اقتصادي و اجتماعي در تعامل و ارتباط هستند و در اين تعاملات تغذيه ، تقويت، كنترل و محدود مي شوند . اين موسسات با ساير خرده نظام هاي اجتماعي ، سياسي و اقتصادي پيوند خورده اند . بخشي از مطالعات جامعه شناسي هنر و ادبيات به اين موضوع مي پردازد كه اين سازمان ها چگونه پديد مي آيند و توسعه مي يابند ؟

·        سوال : آيا اين برداشت درست است كه اثر هنري اي نداريم مگر آنكه مورد تاييد جامعه باشد ؟

-        بله دقيقا همينطور است .

اگر فردي هشتاد سال پيش شعرهاي نيما را مي خواند آنها را شعر نمي دانست ، در همان دوره نيز دو دهه طول كشيد تا نيما را بعنوان شاعر بشناسند اما امروزه كسي فكر نمي كند كه نيما شاعر نيست . سبب اين تغيير نگرش چيست ؟ شعر نيما كه همان شعر است . بله اما جامعه تحول يافته و معيارها و استانداردهاي شعر متفاوت شده است . كتاب " از صبا تا نيما " نوشته دكتر آريان پور از مشهورترين آثار در زمينه ادبيات ، چالش هاي ميان شعر كهنه و نو را به تفصيل توضيح مي دهد و به اين نكته اشاره مي كند كه چهار دهه قبل از نيما "شمس" شعر نو سروده بود اما از آنجايي كه شرايط اجتماعي فراهم نبود شعر او اساسا مطرح نشد اما اشعار نيما مورد نقد قرار گرفت زيرا جامعه آمادگي مذاكره ميان كهنه و نو را داشت . پذيرش شعر نيما بعنوان شعر ، وابسته به اين بود كه تحولاتي در نظام سياسي ، اقتصادي و اجتماعي ايران صورت مي گرفت تا شعر اجتماعي و واقع گرا بعنوان اثر هنري شناخته شود . درونمايه و مضمون شعر اجتماعي بيان اجتماع است كه شعر نيما و شعر نو اين بيان را دارد . بعضي از افرادي كه در ابتدا شعر نيما را بعنوان شعر نپذيرفته بودند بعدها آن را بعنوان اثر هنري پذيرفتند .

در نظام اجتماعي جايي براي امر هنري و زيبا شناسي تعريف شده است . وقتي گفته مي شود جامعه بايد اثر هنري را بپذيرد منظور جامعه ادبا ، جامعه شعرا و جامعه ... است . اگر در دوره اي شعر نيما پذيرفته نمي شد اين عدم پذيرش از جانب پرويز خانلري و ساير شعرا بود نه عوام .

در اينجا منظور از جامعه ، جامعه هنري است ، خرده نظام فرهنگي ، هنري و اجتماعي اي كه با هنر سر و كار دارد كه بر اساس سنت ، منابع فرهنگي و قواعد هنر به پذيرش و عدم پذيرش آثار هنري دست مي زند . منتقدان شعر بر اساس منابع فرهنگي درباره اثر هنري قضاوت مي كنند . منابع كلاسيك ها سنت است كه بر اساس نگرش آنها شعر بايد رديف و وزن و قافيه داشته باشد . در مقابل نوگراها نيز قواعدي دارند . از جمله اينكه شعر يعني تثبيت گري يعني خيال .

·        سوال : آيا اثر هنري استقلال دارد ؟

-   بله ، حتي فوتبال هم وقتي ورزش محسوب شد كه جامعه ورزش آن را ورزش قلمداد كرد . اثر هنري استقلال دارد به اين معنا كه در خود جامعه يك نهاد هنري وجود دارد كه براساس معيارهاي خود در رابطه با آثار هنري داوري مي كند .

نهادها و انجمن هاي هنري كارشان هويت دهي است . در ضمن داراي نظام پاداش و مجازات نيز هستند . اگر به اثر هنرمند پاداش بدهند يعني اينكه كمال شعر ، داستان ، رمان و ... در ژانر خاصش اين اثري است كه ما به آن جايزه داديم . (براي تحقيق درس جامعه شناسي هنر و ادبيات مي توانيد به سراغ همين نهادها برويد و بررسي كنيد كه سهمشان در پيشبرد هنر چه ميزان است)

انجمن ها يك نوع نظام كنترل اجتماهي هستند . در حوزه هنر نيز انجمن ها كار نظارت و كنترل كيفي را انجام مي دهند و براساس معيارهاي دروني خودشان به قضاوت درباره آثار هنري مي پردازند .

در حيطه جامعه شناسي هنر و ادبيات تئوري اي در رابطه با خلاقيت علمي و اجتماعي و هنري وجود دارد . براساس اين تئوري ، خلاقيت در يك بستر ارتباطي صورت مي گيرد . وقتي فرد داراي خلاقيت است كه اگر بخواهد ايده اي را به ديگران منتقل كند از طريق ابزارهايي مانند تئاتر ، فيلم ، موسيقي و ... آن ايده را انتقال دهد . به اين ترتيب هنرمند در يك فرآيند ارتباطي قرار مي گيرد و اينجاست كه به طور خودانگيخته مي خواهد پيام يا معنايي را از خود ساطع كند و به بيرون بدهد و به همين دليل بايد وارد يك نظام اجتماعي شود و به جمع بپيوندد . (شاعر نياز به جمعي دارد كه شعرش را براي آنها بخواند )

جنس هنر جنس ارتباط برقرار كردن است . هنر نوعي تعامل اجتماعي است و خلاقيت يك امر منحصر به فرد غير اجتماعي نيست بلكه نوعي ارتباط است . هر چه هنر توسع يابد متناسب با آن جوامع و انجمن هاي هنري مختلفي بوجود مي آيد . بخشي از مطالعات جامعه شناسي هنر مربوط به اين نهادها و نقشي است كه آنها ايفا مي كنند . اگر به مطالعات تاريخي بنگريم درمي يابيم كه جوامع و انجمن هاي هنري به گونه اي توانسته اند از توسعه برخي از هنرها جلوگيري كنند و يا مناسبات درون همين نهادها به گونه اي بوده است كه مانع از ابقاي هنرمند در آن جمع مي شده است .

3- بررسي هاي مربوط به تحليل هاي محتواي آثار هنري و ادبي :

بررسي تحليل محتواي آثار هنري و ادبي برخلاف آن دو نوع بررسي اي كه قبلا ذكر شد به خود آثار معطوف مي شود . در بررسي هاي قبل به پيام ها توجه مي شود اما در اين قسمت براي مثال اشعار حافظ ، نمايشنامه هاي شكسپير ، نقاشي هاي ونگوگ و ... را تحليل محتوا مي كنند ، ايده هاي نهفته در اين آثار را از نظر سبك و محتوا بررسي مي كند . اين نوع مطالعات هم از لحاظ روش و هم از لحاظ نوع تحقيقات طيف وسيعي را شامل مي شوند .

از نظر موضوعي هر اثر هنري را مي توانيد تحليل محتوا كنيد به اين معنا كه به اين پرسش پاسخ دهيد كه پيام و مضمون آثار هنري از نظر جامعه شناختي چيست ؟ براي انجام اين كار نيز ابزارهاي گوناگوني و جود دارد از جمله تحليل گفتمان ، تحليل محتواي كيفي و انواع نقدهاي جامعه شناسانه . همه اينها ابزارهاي روش شناسانه اي هستند كه به ما كمك مي كنند تا محتوا ، مضمون و كيفيت آثار هنري را از نظر سطح و كيفيت ، تجزيه ، تحليل و معناكاوي ، بازبيني و بازيابي  كنيم . اگر بخواهيم تحليل جامعه شناسانه درباره هنر انجام دهيم بايد با يكي از روش هاي نقد آثار هنري آشنايي داشته باشيم . فرض كنيد بخواهيم يك رمان را تجزيه و تحليل كنيم ، سوال اين است كه محتوا و سبك اين اثر چه نسبي با جامعه دارد و چگونه مي توان آن را بر مبناي نظريه هاي جامعه شناختي تحليل كرد .

بايد توجه داشته باشيم كه بين تحليل اجتماعي و تحليل جامعه شناختي تمايز قائل شويم . تحليل اجتماعي وقتي است كه ما درباره نسبت يك اثر هنري با جامعه سخن مي گوييم . براي مثال در رابطه با شعر شهريار مي گوييم كه شعر او داراي ارزش اجتماعي است كه هويت قوم آذري را برجسته مي كند ، تجربه زيستي شهريار را بازيابي مي كند ، برخي مسائل سياسي و اجتماعي را بازگو مي كند . اين كار يك تحليل اجتماعي است كه لزوما نمي بايست فرد تحليل گر ، جامعه شناس باشد تا بتواند اين تحليل ها را انجام دهد . به عبارت ديگر هر فردي مي تواند قضاوت هايي را درباره مضامين اجتماعي آثار هنري انجام دهد . اين نوع تحليل ها بر اثر تجربه ناخودآگاه يا شناخت هاي نسبي از جامعه و دانش فرهنگي كه در فرآيند جامعه پذيري به دست آمده است صورت مي گيرد . مثال ديگر اينكه فرد روزنامه نگاري درباره تاثير فيلم هاي مخملباف بر جامعه مطلبي مي نويسد ، درباره جامعه و هنر بحث مي كند ، نگاه بيروني دارد ، نگاه او فني و تكنيكي نيست ، مي گويد اين فيلم باعث شد اين فيلم باعث شد مردم ايران نسبت به "زن" حساس تر شوند . اينها همه تحليل هاي اجتماعي هستند اما تحليل جامعه شناسي وقتي صورت مي گيرد كه فرد محقق بر مبناي يك نظريه معين و روش سيستماتيك و با هدف روشن و آشكار تحليل جامعه شناختي اثر به مطالعه آن بپردازد . در اين نوع تحليل منتقد ابزاري به نام نظريه در اختيار دارد كه پيام ، مضمون و محتواي اثر هنري را به كمك مفاهيم و رويكردهاي جامعه شناختي مي كاود و تجزيه و تحليل مي كند .

تحليل جامعه شناسانه دومولفه دارد : 1- بر مبناي نظريه و زبان جامعه شناسي باشد 2- به صورت روش مند و سيستماتيك باشد . كه هر يك از اين دو مولفه ارزش هاي خاص خود را دارند . در مواقعي تحليل اجتماعي مي تواند بسيار مفيد و آموزنده باشد و در مقابل آن تحليل جامعه شناسي غير مفيد . اين را بايد در نظر داشته باشيد كه اين دو فقط دو ژانر هستند . در عين حال تحليل اجتماعي هنرها انواعي دارد : تحليل اجتماعي ، تحليل روزنامه نگارانه ، تحليل اجتماعي آكادميك و ...  .

امروزه جامعه شناسي هنر به تعداد شاخه هاي هنري توسعه پيدا كرده است ، عنوان كلي به نام جامه شناسي هنر نداريم بلكه جامعه شناسي هنرها و فراتر از آن جامعه شناسي هاي هنرها داريم . جامعه شناسي فيلم ، موسيقي ،‌ نقاشي ، تئاتر ، معماري و ...  .

اگر بخواهيم به تحليل جامعه شناسي هنرها بپردازيد بايد به يك حوزه مشخص از جامعه شناسي وارد شده و به مفاهيم آن حوزه تسلط يابيد . براي آنكه بتوان تحليل محتوا كرد بايد به حوزه خاصي رفت و متون و منابع پيشين و موجود را بررسي كرد و در كنار آن بايد روش بدانيم . خود تحليل محتوا هم چند دسته است : تحليل محتواي كمي ،‌ تحليل محتواي كيفي .

·        كار تحقيق جامعه شناسي هنر و ادبيات اجباري نيست .

·        براي جلسه آينده كنفرانس صفحات 43 تا 58 توسط خانم ها حاج رحيمي و نجف زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:42  توسط fateme  | 

گزارش جلسه پنجم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات

در 15 دقيقه ابتدايي كلاس، استاد در رابطه با موضوع مقالات تصويري دانشجويان از آنها سوالاتي پرسيدند . اينكه آيا موضوعي براي مقالات تصويري شان انتخاب كرده اند يا خير؟ موضوع مقالاتشان جيست؟ و متدكر شدند كه بايد تا پايان آبان ماه مقالات تصويري ارائه شود و در ادامه از دانشجوياني كه مايل به پاسخ گويي بودند درباره فصل اول و برداشت آنها از اين فصل سوال كردند و در پاسخ به آنهايي كه از دشواري مطالب فصل اول گله مند بودند چند دليل قانع كننده ارائه كردند :

1)  شروع هر كتاب و مقاله علمي و دانشگاهي دشوارترين بخش آن است، زيرا مقدمه و فصل اول، يك مقوله اجمالي از مفاهيمي است كه درباره موضوع بحث مي كند و نويسنده مي خواهد در ادامه كتاب همانن مطالبي را كه در مقدمه اظهار داشته است، شرح دهد .

2)  از آنجايي كه بحث هاي جامعه شناسي هنر  ادبيات با فلسفه، ادبيات، هر و جامعه شناسي مرتبط است متترقي اين سه، مبحث را علي القاعده پيجيده مي كند .

3)  فرصت بازنگري مطالب به گونه اي كه مقدمه آن آموزشي تر و قابل فهم تر براي دانشجويان دوره ليسانس شود را نداشتم .

* تذكر : براي تحقيق درس جامعه شناسي هنر و ادبيات مطالب ارائه شده در اين جلسه به دانشجويان كمك بسياري مي كند .

انواع بررسي هاي جامعه شناسي هنر و ادبيات :

1) چاپ، نشر و توزيع آثار ادبي و هنري

- وضعيت كتاب و آثار هنري/ قيمت/ اقتصاد نشر

- وضعيت خوانندگان و مخاطبان

- وضعيت نويسندگان و مولدان هنرها

وضعيت كتاب و آثار هنري/ قيمت/ اقتصاد نشر :

آثار هنري و ادبي يك بعد فيزيكي و مادي و يك بعد محتوايي و نمادين دارند . عيني ترين سطح هر اثر هنري وجه مادي و فيزيكي آن است . براي مثال يك رمان يا ديوان شعر، يك اثر نقاشي به صورت يك جلد كتاب يا يك تابلوي نقاشي است، از اين منظر آثار هنري به مثابه محصول يا كالا هستند كه آنها را مي توان مانند ساير كالاها و محصولات با استفاده از روش هاي كمي، اندازه گيري كرده و سنجيد و به كمك روش هاي آماري آنها را مورد ارزيابي قرار داد .

در مطالعات جامعه شناسي هنر و ادبيات بخشي از مطالعات ما پرداختن به موضوع كتاب است كه يك وجه آن صنعت نشر است كه در اين حوزه به تحليل و ارزيابي اقتصاد نشر و جايگاه اقتصاد نشر در كل اقتصاد يك كشور مي پردازيم . براي مثال، در ايالات متحده امريكا در سال 2001 كتاب هاي منتشر شده در اين كشور به ارزش تقريبي 1100 ميليارد دلار رسيده بود كه بخشي از آن براي خود جامعه امريكا بوه و بخشي ديگر به ساير كشورهاي جهان صادر گرديده است . در انگلستان طي ده سال گذشته سالانه يكصد و سي هزار عنوان كتاب به بازار عرضه گرديده است .

يكي از مهمترين اقلام تجاري كشورهاي صنعتي دارايي هاي معنوي است، از نرم افزارهاي كامپيوتري گرفته تا كتاب در سال 2005 گزارشي منتشر گرديد با اين مضمون كه دئولت انگلستان اقدام به حمايت از آثار كلاسيك خود كرده است تا از اين طريق هم به پول قابل توجهي دست يابد و هم موقعيت نمادين خود را ميان جوامع ديگر توسعه دهد . امروزه كتاب هاي جارلز ديكنز و شكسپير به زبان هاي مختلف ترجمه مي گردد، موسسه آكسفورد از طريق انتشار فرهنگ لغت آكسفورد، ساليانه رقم چشمگيري پول را براي خود به وجود مي آورد زيرا تيراژ آن به ميليون ها دلار در سال مي رسد .

مطالعه وجه مادي و فيزيكي آثار هنري براي ما يك شاخص آماري در رابطه با وضعيت فرهنگ يك جامعه ارائه مي دهد . براي مثال با مقايسه شاخص تعداد عناوين كتاب هاي منتشر شده در حوزه هاي مختلف شعر، دين و فلسفه در مي يابيم ذائقه فرهنگي آن جامعه چه چيزي را مي پسندد و براي جه نوع كتاب هايي تقاضاي بيشتري وجود دارد . اين سنجش تقاضاي اجتماعي كتاب ها شاخصي براي سنجش وضعيت فرهنگي يك جامعه است . اگر ما در تاريخ جند دهه اخير جامعه خود تاملي داشته باشيم، درمي يابيم در يك دوره كتاب هاي شعر، ‌دوره ديگر كتاب هاي رمان و در دوره ديگر كتاب هاي روانشناسي، در يك دوره كتاب هاي جامعه شناسي و به طور كلي علوم اجتماعي، در يك دوره كتاب هاي سياسي مورد اقبال واقع بوده اند . بنابر عقيده استاد در سال هاي 1330 تا 1340 كتاب هاي شعر اعم از كلاسيك و نو، در سال هاي دهه 50 و60 كتاب هاي فرهنگي – سياسي و به طور كلي ژانر اجتماعي، در دهه 70 به تدريج كتاب هاي جامعه شناسي و حوزه علوم اجتماعي و تا حدودي حوزه روانشناسي مورد اقبال بوده اند . در حال حاضر به علت گسترش آموزش عالي و افزايش تعداد مولفان و به تبع آن افزايش چاپ و انتشار كتاب، نمي توانيم به راحتي اظهار كنيم كه چه سبك و ژانري مورد استقبال بيشتري است . در سال گذشته 54000 عنوان كتاب منتشر شده و در سال هاي قبل 40000 عنوان، اين در حالي است كه در سال هاي 60 و 61 تيراژ كتاب تنها 2000 و 3000 عنوان بوده است . بايد توجه داشت كه در چند سال اخير انتشار كتاب هاي ترجمه اي در مقايسه با كتاب هاي تاليفي از رقم بيشتري برخوردار است .

موضوع وضعيت كتاب از دو جهت قابل مطالعه است : وضعيت اقتصاد نشر و بازار نشر . اقتصاد نشر خود شاخص است براي وضعيت فرهنگس يك جامعه . مثلا در مقايسه اقتصاد و نشر در جامعه ايران و افغانستان وضعيت فرهنگي اين كشورها نيز قابل قياس خواهد بود . در ضمن وضعيت كتاب در يك جامعه مي تواند شاخصي براي وضعيت سياسي آن كشور، نوع نظام سياسي و سياست فرهنگي در يك جامعه باشد ، از اين جهت كه دولت چه ميزان دخالت در انتشار كتاب ها دارد؟ به جاي كتاب به عنوان اثر ادبي مي توانيد وضعيت آثار ديگر مانند فيلم، موسيقي، تئاتر و ... را مورد مطالعه و ارزيابي قرار دهيد و در اين زمينه ها نيز سياست هاي فرهنگي يك جامعه را مورد ارزيابي قرار داده و با مطالعه همين سياستهاي فرهنگي ، مي توانيد وضعيت يك جامعه را مورد سنجش قرار دهيد .

وضعيت خوانندگان / مخاطبان :

اين حوزه ،‌ حوزه بسيار وسيعي است كه براي مطالعه آن ديدگاه هاي نظري و روش شناسي هاي مختلفي بوجود آمده است . مخاطبان هنر ، خريداران و مشتريان هنر كمتر مورد توجه قرار مي گيرند و در ذهن تداعي مي شوند اما در نظريه هاي ساختارگرايانه و پساساختارگرايانه كه از دهه 60 مورد توجه قرار گرفته صحبت از مرگ مولف است . نكته قابل توجه اين كه بين خواننده و نويسنده رابطه متقابلي وجود دارد كه در خلال اين رابطه اثر هنري خلق مي شود و به همين خاطر است كه در دوره هاي مختلف با تغيير وضعيت خوانندگان ، آثار هنري هم عوض مي شود و كتاب ها در دوره هاي زماني مختلف برداشت هاي متفاوتي دارند مانند آثار شكسپير براي مردم بريتانيا . اين مطلب روشن كننده اين نكته است كه خواننده و مخاطب در ابعاد مختلف شكل گيري و تفسير و معنا كردن آثار هنري نقش مهمي دارد .

وضعيت مخاطبان ابعاد مختلفي دارد و از متغيرهاي مختلفي تاثير مي پذيرد . برخي از اين جمله اين متغيرها و معيارها عبارتند از :

-   جنسيت : به اين معنا كه تفاوت هاي جنسيتي چه تاثيري در بازار هنر مي گذارد و نقش و سهم هر يك از اينها در توليد آثار هنري چه ميزان است ؟ آثار هنري و اجتماعي تا چه ميزان متاثر از جنسيت است ؟

-   قوميت : هر جامعه اي مركب از نژادها ، اقوام وگروه هاي اجتماعي مختلف است . در جامعه اي مانند جامعه ايران كه داراي تنوع فرهنگي است و گروه هاي مختلف از نظر زبان و مذهب با يكديگر متفاوتند ، پرسشي كه به ذهن مي رسد اين است كه وضعيت قوميت ها چه تاثيري بر توليدي و اشاعه آثار ادبي و هنري دارد ؟ با بررسي وضعيت قوميتي در يك جامعه ساختار سياسي آن جامعه نيز مشخص مي شود . در ساختارهاي دموكراتيك نابرابري هاي قوميتي نمود كمتري دارد و در نتيجه سهم اقوام مختلف در توليد آثار هنري و ادبي برابرتر است و نابرابري هاي قوميتي تاثير كمتري بر ميزان مشاركت اين اقوام در خلق و دسترسي به آثار هنري مي گذارد .

-   معيار طبقاتي : به طور تاريخي تفاوت ميان دارا و ندار و طبقات بالا و پايين همواره وجود داشته است و امروزه نيز يكي از ويژگي هاي ساختاري جوامع وجود همين نابرابري هاست . به طور تاريخي حوزه هنرها وادبيات حوزه طبقات بالا بوده است ، اعيان و اشراف ،‌ كساني كه مي توانستند علاوه بر پرداختن به نيازهاي اوليه به نيازهاي ثانويه خود نيز بپردازند و به همين دليل هنرها و ادبيات در اغلب جوامع خصلت طبقاتي داشتند اما در چند دهه اخير با توسعه شهرنشيني، توده اي شدن (انبوه شدن) آثار هنري و گسترش طبقه متوسط ، همگان اين امكان را دارند كه در توليد و استفاده از آثار هنري و ادبي سهم داشته باشند ظهور طبقه متوسط بر روي پيدايش ژانرهاي ادبي تاثير گذار است .  از اينرو سنجش وضعيت طبقه اجتماعي در رابطه هنر و ادبيات در يك جامعه بسيار مهم است .

يكي از تحولات مهم جامعه ايران اين است كه طبقه متوسط و بخصوص طبقه متوسط شهري در آن رو به گسترش است ،‌ اين گسترش يعني گروه هايي از زنان ، مردان و جوانان كه داراي اوقات فراغت ،‌ اندكي مازاد درآمد و تا حدودي سرمايه فرهنگي براي توجه كردن به ادبيات مي باشند . بعد از وقوع انقلاب مشروطه ميزان باسوادي در جامعه افزايش يافت . صد سال پيش جامعه ايران تنها هفت ميليون با سواد داشت و نرخ باسوادي پنج درصد بود اما در حال حاضر اين رقم به هفتاد ميليون رسيده است و نرخ باسوادي نيز هشتاد و پنج درصد شده است . در رابطه با اوقات فراغت نيز قابل توجه است كه امروزه بخش وسيعي از جمعيت ايران در ساعاتي از شبانه روز و هفته اوقات فراغت دارند كه در آن ساعات مي توانند به استفاده از آثار هنري و ادبي بپردازند . اوقات فراغت ،‌ اوقاتي است كه فرد به طور ارادي ،‌ وقت خود را به پرداختن به علايق غير مادي اختصاص مي دهد . در حال حاضر جامعه ايران به سمت يك جامعه فراغتي با يك طبقه اجتماعي متوسط شهري كه آموزش عالي در آن رو به گسترش است در حال حركت است در ضمن جامعه ايران يك جامعه جنسيتي نيز شده است . صد سال پيش جامعه ايران يك جامعه مذكر بود كه ارزش هاي مردسالارانه در آن استيلا داشت اما در جامعه امروزي ما زنان نيز به حقوق اجتماعي خود وقوف و آگاهي دارند و علاقه مندند كه تجربه زنانه ، زبان و بينش زنانه از اهميت و جايگاه برابري برخوردار شود . در جامعه كنوني ما آثار ادبي بسيار رو به گسترش است .

وضعيت نويسندگان / مولدان هنرها :

هوآرت بكر جامعه شناس آمريكايي و نظريه پرداز شناخته شده علوم اجتماعي مفهومي به نام " جهان هنر " دارد به اين معنا كه هنر به مثابه يك پديده اجتماعي داراي ابعاد مختلفي است كه يك بعد آن خود هنرمند است ولي ابعاد ديگري هم دارد . يك اثر هنري فقط توسط هنرمند يا اديب خلق نمي شود بلكه محافل ، موسسات و به طور كلي نهادهايي كه هنرمند عضو آنها است و با آنها وارد تعامل مي شود و به مثابه يك هنرمند ،‌ شاعر و اديب در آن اجتماع يا نهاد كسب هويت مي كند ،‌ در شكل دادن به اثر هنري نقش كليدي دارد . به تعبير ديگر در شكل گير آثار هنري الگوهاي فرهنگي ،‌ رقابت ،‌ حسادت و ... تاثير گذارند و آثار هنري دربردارنده هنجارهاي خاصي هستند . هنرمندان در يك خلا زندگي نمي كنند كه به طور ناخودآگاه يك اثر هنري يا ادبي را خلق كنند بلكه آنها عضو اجتماعاتي هستند كه در مناسباتشان با اعضاي ديگر اجتماع هنري و تحت تاثير الگوهاي فرهنگي آثار هنري را خلق مي كنند . ناشر گالري دار و ... بر روند و خلق آثار هنري تاثير مي گذارند .

بازار يكي از اجزاي جهان هنرهاست ،‌ دولت نيز يكي از سهامداران جهان هنرهاست كه از طريق سياست هاي فرهنگي خود در آثار هنري تاثير گذار است از اينرو وضعيت نويسندگان بسيار تحت تاثير جامعه و سياست هاي فرهنگي آن است . مولد اثر هنري موجودي انتزاع يافته از سياست و اجتماع نيست و جهان هنرها به شدت از جامعه تاثير مي پذيرد . اگر سه جامعه فرانسه ، امريكا و ايران را با در نظر گرفت سه مولفه دولت ، بازار و نهاد هنري با يكديگر مقايسه كنيم درمي يابيم وضعيت هنرمندان ، نقاشان و تمامي مولدين هنري تابعي است از اينكه اين سه مولفه در هر يك از اين جوامع چه ويژگي هايي دارند و نسبت آنها با يكديگر چگونه تعريف مي شود .

در فرانسه دولت يك رابطه مداخله جويانه در حوزه هنر و ادبيات دارد اما به صورت محدود و مقيد و معطوف به توسعه هنرها و ايجاد زمينه براي شكوفايي استعدادها اما در عين حال ايدئولوژي سوسياليست در اين جامعه حاكم است كه به دولت اجازه دخالت در حوزه هنرها را مي دهد اما اين جامعه بعنوان يك جامعه دموكراتيك و سكولار نمي تواند بطور كامل براي آثار هنري دستورالعمل ارائه دهد و رسالت و وظيفه اخلاقي و سياسي براي هنرمندانش ارائه دهد .

امريكا بعنوان يك دولت كاملا ليبرال ، كاملا سكولار و داراي تكثر فرهنگي بسيار زياد كه به هيچ عنوان نمي توان فرهنگ ملي امريكا را به آن اطلاق كرد (و اساسا نيز چيزي به عنوان فرهنگ ملي امريكا وجود ندارد) . جمعيت مقيم امريكا چند فرهنگي ،‌ چند زباني و چند نژادي هستند در نتيجه در جامعه امريكا دولت براي هنرمندان و مولدين آثار هنري به هيچ عنوان تعيين تكليف نمي كند و حداقل دخالت در حوزه هنري را دارد .

جامعه ايران يك جامعه مذهبي و غير سكولار است كه توجه به حكومت و مذهب در حوزه هنري بسيار مورد تاكيد قرار گرفته است . در جامعه ايران برخلاف جامعه فرانسه و امريكا هنرمند فاقد استقلال نسبي است و هنر ابزاري است در خدمت سياست . كتاب ها براي انتشار بايد مجوز داشته باشند ، گالري ها تحت نظارت دولت هستند و هنرمند بدون اجازه دولت حق ارائه اثر هنري خود را ندارد .

وضعيت نويسندگان در اين سه جامعه با يكديگر فرق مي كند به گونه اي كه در جامعه امريكا حداقل كنترل در حوزه هنري ديده مي شود و در جامعه فرانسه دولت حامي هنرمندان است اما در جامعه ايران نويسندگاني كه در خدمت آرمان هاي دولت هستند وضعيت خوبي دارند ، آنهايي كه بر خلاف حكومت عمل كنند و هنرشان به نوعي ارزش هاي حكومتي را به چالش بكشد با فشارهاي سياسي روبه رو مي شوند .

در رابطه با وضعيت نويسندگان عنصر دولت را مورد بررسي قرار داديم اما در همين مبحث نيز مي توان عنصر جنسيت ، قوميت و ... را در نظر گرفت . اينكه بيشتر نويسندگان زنان هستند يا مردان ؟ در دوره هاي مختلف زماني اين نسبت چه تغييري داشته است ؟ به لحاظ قومي مولدان هنرها بيشتر چه ويژگي هايي دارند و از اين طريق مي توان به اين موضوع پي برد كه ويژگي هاي قوميتي در جامعه چگونه اند ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:1  توسط fateme  | 

گزارش جلسه چهارم درس جامعه شناسي در هنر و ادبيات

مطالب ارائه شده توسط استاد

نظريه هاي جامعه شناختي :

مهمترين كاركرد نظريه هاي جامعه شناختي  تبيين ميان جامعه و چيزي است . وقتي ما با تنوع ديدگاه ها مواجه مي شويم ، درمي يابيم مسئله چندان هم ساده نيست . درست است كه  ميان جامعه و هنر ارتباط وجود دارد اما واسطه ميان اين رابطه چيست؟ اين رابطه از طريق چه ميانجي هايي صورت مي گيرد؟ اگر ما مدعي وجود رابطه متقابل ميان جامعه و هنر باشيم بايد بتوانيم اين ادعاي خود را به صورت تجربي ، علمي و با استناد نشان دهيم ، به طور كلي بايد براي هر ادعايي استناد تجربي داشته باشيم . اگر مي گوييم شعر ، موسيقي ، تئاتر و. . . ازجامعه تاثير مي پذيرد بايد بتوانيم نشان دهيم اين تاثير و تاثر چگونه ، چطور وكجا صورت مي گيرد ؟ از طريق چه واسطه هايي ؟ به خاطر داشته باشيد كه استنادات تجربي ما نيز بايد با يك روش قابل اعتماد ، معتبر و پذيرفتني ثابت شوند . مسئله در نگاه اول سهل و ساده به نظر مي رسد " جامعه بر هنر و هنر بر جامعه اثر مي گذارد " اما سوال اصلي اين است كه اين تاثيرگذارري چگونه صورت مي گيرد ؟

دكتر آريان پور -  زبان جامعه شناسي كه ما امروزه به وسيله آن در حيطه جامعه شناسي سخن مي گوييم مرهون تلاشهاي ايشان است . از عمده تلاشهاي وي معادل سازي براي واژگان انگليسي بود كه در جامعه شناسي به كار مي رفت . كتاب جامعه شناسي هنر آريان پور اولين كتاب در زمينه جامعه شناسي هنر در ايران بود . كار جامعه شناسي هنر او از آن جهت مهم است كه رويكرد مشخص ماركسيستي دارد، اساسا جامعه شناسي هنر رويكرد ماركسيستي دارد . جامعه شناسي هنر مرهون انديشه هاي ماركس بوده است . در اين ديدگاه چيزي به نام روبنا به عنوان فرهنگ ، هنر و. . . هست و چيزي به نام زيربنا با عنوان  اقتصاد، ماديات و عوامل عيني . براساس اين ديدگاه  بين روبنا و زيربنا رابطه متغير و متقابل وجو دارد . عينيات تعيين كننده ذهنيات هستند . همين ايده زمينه اي شد براي پذيرش اينكه شعر ، رمان ،  هنر و. . . توسط عوامل اقتصادي و اجتماعي تعيين مي شوند و يك رابطه علي بين اقتصاد و سياست و هنر برقرار است . شعر و رمان وهنر تابع اقتصاد و سياست هستند . سوال اين است كه چه طور اين عوامل مادي تعيين كننده اند؟ براي رسيدن به پاسخ اين پرسش ابتدا به موضوع طبقه در نگاه ماركس مي پردازيم .

طبقه در نگاه ماركس :

يك گروه هستند كه فرادستان، حاكمان و مالكان ابزار توليدند كه اين ابزار توليد در دوره هاي مختلف بسته به شيوه توليد متفاوت است . شيوه توليد در نظام برده داري مبتني است بر مالكيت برده، در دوره فئودالي شيوه توليد كشاورزي است  و مالكيت بر زمين امر تعيين كننده و زمين داران طبقه مالك هستند. در نظام سرمايه داري كه از قرن 17 ميلادي شكل گرفت و توسعه يافت و در قرن 19 به اوج خود رسيد مالكيت، مبتني بر در اختيار داشتن ابزار توليد بود و شيوه توليد صنعتي بود . مالكان ماشين و كارخانه و ... صاحبان سرمايه بودند البته نظام سرمايه داري خود مراحل مختلفي دارد . يكي از تاثيرات صنعتي شدن گسترش شهرنشيني بود كه به دنبال آن طبقه بورژوا بوجود آمد و طبقه ديگري به نام خرده بورژوا كه اين گروه افرادي بودند كه بواسطه دلالي ارزش افزوده ناشي از مبادله را تصاحب مي كردند .

ارزش افزوه باعث افزايش نابرابري در جامعه شد و در نتيجه اين نابرابري،  طبقات جديدي بوجود آمدند كه اقليت جامعه بودند كه هم در نظام سياسي و هم در نظام اجتماعي نقش داشتند .

بينش ماركسيستي مي گويد طبقات فرادست كساني اند كه مالكيت ابزار توليد، شيوه توليد و ارزش افزوه را در دست دارند و از اين طريق جهت گيري هايي را در حوزه هنر به وجود مي آورند .

به طور كلي هنر و هنرها (همه گونه هاي هنر و ادبي) به مثابه اشكالي از آگاهي، دانش و بينش اند كه طبقات اجتماعي با توجه به جايگاهشان در كليت نظام اجتماعي آن را به دست مي گيرند . در نگاه ماركسيستي يك گروه فرودست هستند و سهم اندكي از ارزش افزوده و مبادله نصيبشان مي شود . دسته دوم گروه هايي هستند كه عمده ارزش را تصاحب مي كنند . اين گروه هنر را به منظور تحقق هدف هاي خود به خدمت مي گيرند و هنر را به صورت يك آگاهي كاذب براي اقناع، سركوب و مديريت گروه هاي فرودست به كار مي گيرد . صاحبان ابزار توليد از هنر و هنرها  استفاده مي كنند تا بتوانند آگاهي كاذب ايجاد كنند . آگاهي اي كه گروه هاي فرودست را بوسيله آن كنترل كنند و مانع از شورش آنها براي دستيابي به قدرت شوند . در عين حال كاركرد ديگر هنر براي طبقات بالا ايجاد تمايز طبقاتي است تا بتوانند بوسيله آن برتري خود را نسبت به طبقات پايين برجسته كنند، به همين خاطر است كه رمان، شعر و تمام اشكال هنري ويژگي هاي نخبه گرايانه و فرهنگ والا را كه مورد نظر طبقات بالاست نشان مي دهند . از آنجايي كه طبقات بالا نيازهاي زيستيشان را برطرف نموده اند و فرصتي دارند كه به علايق فرامادي خود توجه كنند و انتزاعي تر بينديشند براي اين گروه هنر نوعي تلاش لذت جويانه، فردگرايانه و معطوف به خواسته هاي خيالي شان است . هنر طبقه بالا هنري انتزاعي و آبستره شده است اما براي طبقات فرودست برخلاف طبقات بالا هنر امري تشريفاتي و انتزاع شده از هستي نيست بلكه هنر، هنر انتقادي، واقع گرايانه، كاربردي و دقيقا هنري است كه مي خواهد به نيازهاي كاملا عيني آنها پاسخ دهد . بر اساس ديدگاه ماركسيستي هنر با موقعيت و جايگاه فرد مرتبط است . هنر طبقات بالا و پايين متناسب با موقعيت طبقاتي آنهاست، براي طبقه پايين هنر جنبه اي از زندگي است . براي مثال اسبي كه دهقان توصيف مي كند اسبي تندرو است كه دهقان مي خواهد با آن به زندگي بپردازد اما اسب اشراف زاده اسب مسابقه است . اسبي كه مي خواهد با آن به بازي و مسابقه بپردازد يا اسب تشريفاتي درباري است تا از آن بعنوان نماد سلطنت استفاده كند و عظمت خود را با آن نشان دهد . سوال اين است كه طبقه چگونه اين كار را مي كند؟ هنرمند در چه شرايطي مي تواند نماينده طبقه بالا يا فرودست باشد؟ براي رسيدن به پاسخ اين سوالات در يك سطح بحث را مي توانيم در هنر عاميانه، فولكور، ضرب المثل ها،لالايي ها و افسانه ها ... دنبال كنيم . در واقع هنر عاميانه هنري است كه مردم در طي زندگي تاريخي به صورت تدريجي و از طريق تجربه جمعي شان منجر به شكل گيري آن شده اند .  اگر فولك آرت يا هنرهاي عاميانه يا فرهنگ مردم را تجزيه كنيم درخواهيم يافت كه اين هنر يك هنر مبارزه جويانه است و به نوعي مقاومت در برابر ساطه و نفي طبقات حاكم ( برده داران، فئودال ها، كارخانه داران، شاهان و يا بورژواها) بوضوح در آن به چشم مي خورد كه اين جهت گيري ها بخش عمده هنر عاميانه را شكل مي دهد . سبك هنر عاميانه سبك رئاليسم است كه دقيقا بر اساس زندگي توده هاي تحت ستم است . بر اساس نگاه ماركسيستي جامعه داراي نظم نيست بلكه محصول مبارزه دائمي طبقات است، تحت سلطه ها و استيلادار ها دائما در حال جنگ با يكديگرند . يكي از وجوه اين مبارزات جنگ عيني است اما بخش عمده و مهم آن مبارزات اجتماعي است كه توده ها از طريق توليد دانش، ارزش هاي طبقه حاكم را به چالش مي كشند و يا در برابر سيطره ارزش هاي طبقات بالا مقاومت مي كنند . اگر ادبيات عاميانه را كه بخشي از آنها عبارتند از تعزيه ها، شبيه خواني ها، موسيقي هاي كردي و ... مورد بررسي قرار دهيم خواهيم ديد كه اين هنر از يك جهت داراي سبك حماسي است كه به نوعي مشكلات، مسائل، سركوبگري ها، عقده ها، اعتراضات و صداي انسان هاي تحت ستم را آشكار مي كند، در آن سخن از نابرابري و ستم طبقات بالاست . اين نگاه، نگاه و تحليل ماركسيستي است . بايد توجه داشت كه اين مبارزات بيش از آنكه ناشي از آرمانخواهي و ارزش هاي رسمي و عيني طبقات پايين باشد ناشي از موقعيت و جايگاه آنهاست، يعني ناشي از خودآگاهي و ذهنيات آنها نيست . متعاقبا ادبيات عاميانه نيز ناشي از آگاهي طبقات پايين نيست بلكه نشات گرفته از موقعيت طبقاتي آنهاست كه ناخودآگاهشان را به سمت خلق اين نوع ادبيات هدايت مي كند . در نگاه ماركسيستي موضوع عامليت و كنشگر چندان حائز اهميت نيست و در مقابل آن ساختار ها بخصوص ساختار هاي طبقاتي و شيوه توليد مهم است و نكته قابل تامل اينكه بخش عمده آنچه در جامعه شناسي هنر بوجود آمده ناشي از آراء نحله ماركسيست است. البته در دوره هاي بعد تعديل هايي نسبت به اين نوع نگرش صورت مي گيرد اما همين تحليل ها نيز ماركسيستي است . ماركسيست يك روش تحليل انتقادي است . ماركسيست تنها ايدئولوژي بود كه ادعاي علمي بودن مي كرد . در بحث زيبايي شناختي و هنر لايه هاي اوليه ماركسيست اين است كه تنها عليت هاي اجتماعي را كشف كند كه تحت شرايط خاصي نوعي از هنر بوجود مي آيد و تحت شرايطي نيز بوجود نمي آيد . سبك هاي هنري با واقعيت هاي هنري در ارتباط است و ما مي توانيم بين اينها رابطه علي و معلولي كشف كنيم . هر كجا كه رابطه علي و معلولي كشف شود كار علمي صورت گرفته است كه رسيدن به اين مهم كار بسيار دشواري است تا آنجايي كه تحقيقات چند دهه اخير نشان مي دهند كه جهت گيري هاي متافيزيكي و انساني بر روي يافته هاي علمي اثر مي گذارد، عمده دانشمندان اوليه در قرن 17، شيميدانان و فيزيكدانان، اسقف هاي ارشد بودند و هدف هاي اوليه آنها نيز الهيات بوده است . اين مسئله تا حدودي روشن كننده اين است كه در آن دوره نه تنها چالشي ميان علم و دين نيست بلكه اين دو در خلال هم بوده اند . بنابراين در آن دسته از علوم كه محضند جهت گيري هاي فردي و ذهني تاثير گذار است، حال اگر به حوزه علوم اجتماعي و خصوصا هنر برسيم ديگر نمي توانيم از علم سخن بگوييم اما نگاه ماركسيستي مي خواست از هنر تبيين هاي علمي كند . هر چند كه اين نگاه كمك هاي زيادي به جامعه شناسي هنر و ادبيات كرد . از آنجايي كه ايده هاي آنها بسيار بديع بود قبل از مدعيات ماركسيستي تصور جامعه و انسان از هنر تصوري كاملا متفاوت از آنچه ماركسيست بيان داشت بود . اين ادعا كه بين جامعه و هنر رابطه متقابلي وجود دارد امروزه بديهي است اما دويست سال پيش اين ادعا اساسا بديهي نبوده است . اينكه اقتصاد و سياست و طبقه اجتماعي بر روي هنر تاثير مي گذارند و هنر يك تافته جدا بافته نبود پذيرفتني نبود . اينكه سبك هنري از جامعه تاثير مي پذيرد و جامعه يعني حكومت، طبقه اجتماعي، سرمايه هاي اقتصادي، شيوه توليد، نزاع طبقاتي، آگاهي هاي كاذب اينها مفاهيمي هستند كه ما داشتن آنها را مرهون ايدئولوژي ماركسيست هستيم، اين ايده به ما كمك مي كند كه به ارتباط ميان هنر و جامعه به طور انتقادي بينديشيم . سرچشمه اوليه جامعه شناسي هنر ماركسيست است و هنوز هم وجه قالب جامعه شناسي هنر و ادبيات همان نگاه ماركسيستي است اما ماركسيست نسخه هاي گوناگوني دارد كه در موقعيت ها و دوره هاي مختلف، تعابير متفاوتي پيدا كرده است . البته در جامعه شناسي هنر فقط نگاه ماركسيستي وجود ندارد اما همه نحله هاي مختلف در آن به نوعي مديون نگاه ماركسيستي هستند ..

براي جلسه آينده

* كنفرانس صفحات 27 تا 37 جزوه

* مطالعه جزوه تا پايان فصل اول

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:42  توسط fateme  | 

         گزارش جلسه سوم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات

 خلاصه اي از مطالب فصل اول جزوه هنرها و ادبيات،صفحات 1 تا 17 :

فصل اول به معرفي شيوه هاي مختلف نگاه به هنر به منظور روشن ساختن بينش جامعه شناختي به هنرها پرداخته است . منظور از بينش،نگرش علوم اجتماعي در شاخه هاي مختلف آن است نه صرفا جامعه شناختي و منظور از هنر نيز همه شاخه هاي هنري و از جمله ادبيات است و كليه هاي رهيافت هاي نظري،روش شناختي ايدئولوژيك و تفسيري كه براي درك و فهم يا نقد هنر به كار رفته است .

از اينرو بينش جامعه شناختي نوعي شيوه نگريستن به هنر است و در آن ديدگاه هاي مختلف و گاه متعارضي وجود دارد . رشته هاي مختلف مانند جامعه شناسي دين،جامعه شناسي فلسفه،جامعه شناسي علم و جامعه شناسي هنر محصول تاملات جامعه شناسانه انسان قرن بيستم در حوزه فرهنگ است كه مجموعه آنها نظام علمي گسترده تري به نام جامعه شناسي فرهنگ را تشكيل مي دهد .

بينش جامعه شناختي و شيوه هاي مختلف نگاه به هنر :

نگاهي گذرا به تاريخ مطالعه هنر :

نقد هنري : در يك بيان كلي به هر نوع ارزيابي، بحث و تفسير هنر و آثار هنري گفته مي شود . شايد بتوان گفت از بدو پيدايش هنر شكل گرفته است .

در قرن چهارم قبل از ميلاد، ارسطو و افلاطون در مورد چيستي و چگونگي هنر بحث كرده اند و نقد هنري در دوره كلاسيك در قرون ميانه با تاكيد بر وجوه ديني گسترش مي يابد . خصوصا توجه به متون ديني و تفسير رونق مي يابد . قرن پانزدهم به بعد با شروع عهد رنسانس، شروع هنر نئوكلاسيسم و تجديد حيات فرهنگ غرب داريم كه نقد هنري وارد مرحله تازه اي مي شود . با وجود اين نقد و مطالعه هنر در معناي امروزي عمدتا در دوره مدرن يعني از قرن هجدهم به بعد شكل گرفته و توسعه يافته است . در قرن نوزدهم نقد هنري و ادبي با منتقدان برجسته اي مثل "موتيوآرنولد" شاعر و منتقد فرهنگي انگليسي توسعه يافت و در قرن بيستم ابعاد گسترده اي يافت و نظريه هاي ادبي مانند ساختارگرايي، پسا ساختارگرايي، پسا استعماري و نقد فمنيستي شكل گرفتند كه در ساير هنرها نفوذ داشتند . طي يك قرن گذشته بويژه از دهه 1960 به بعد در تمام جوامع، سنت هاي نقد هنري و روشها و رويكردهاي مختلف شكل گرفته كه در تعامل با يكديگرند و از دستاوردهاي نظري و روش شناختي يكديگر بهره مي برند . هر يك را به اجمال توضيح مي دهيم :

*‌ زيبا شناختي :

يكي از شيوه هاي بررسي هنراست كه مي توانيم در مورد آثار هنري و ادبي (نقد فني يا نقد ذوقي) داشته باشيم، يعني بررسي اثر ادبي و هنري از منظر صنايع ادبي، سبك، تكنيك هاي فني هنري بكار رفته در توليد هنر كه در دو سطح مختلف( 1- سطح تخصصي : نگاه منتقدان و هنرشناسان متخصص 2- سطح عمومي : ارزيابي عامه ) مردم صورت مي گيرد .

*‌ مطالعه روانكاوانه :

در اين نوع نقد، اين موضوع كه اثر هنري به مثابه يك پديده رواني تا چه ميزان با خصوصيات ذهني، شخصيتي، تربيتي، عاطفي، فردي و ويژگي هاي زيستي انسان خلق كننده اثر هنري و مخاطب قابل درك مي شود .

بر اساس اين ديدگاه ، هنر برخاسته از ويژگي ها و نيروهاي دروني انسان است . انسان هنرمند در فرآيند خلق آثار هنري ، الهام مي گيرد و اين الهام داراي منبع بيروني و در عين حال منشا دروني است و محتواي هنري بازتاب مجموعه پديده هاي رواني و برگرفته از ويژگي هاي انساني است .

مكتب روانكاوي فرويد تاثير بسياري در فهم و نقد هنرها گذاشته است . به اعتقاد او "متن هاي هنري و ادبي لايه ناخودآگاه انسان را پنهان مي دارند و منتقد هنري اين لايه ناخودآگاه و پنهان را آشكار مي نمايد" البته نظر او نقص و جاافتادگي دارد، ليكن هيچ گونه تاثيري از بسط جديد ديدگاههاي فرويد در باب هنر ديده نمي شود .

هنر از جنس تخيل است و چون از جنس تخيل است بنابراين با ابعاد رواني سروكار دارد و ميزان تخيل آدمي در حوزه هنر و بازنمايي اش در آثار هنري در حوزه نقد روانكاوانه جاي مي گيرد .

گاه روانكاوي در سطح فردي و گاه در ارتباط با ذهن جمعي است (مانند ويژگي ايرانيان كه در تك تك آنها مشترك است) .

كارل گوستايونگ : او بنيان گذار روانكاوي تحليلي است . معتقد است ما نمي توانيم اثر هنري را محصول موقعيت ناخودآگاهانه وجود هنرمند تلقي كنيم . هنر محصول كنش فردي نيست بلكه حاصل ناخودآگاه جمعي يك دوره تاريخي است .

نقد آدرنو به روانكاوي :1- روانكاوي براي تبيين پديده هاي سراسر رواني مناسب تر است تا براي پديده هاي زيباشناختي 2- روانكاوي قادر است پديده ها را رمز گشايي كند نه خود پديده هنر را .

* شناخت تاريخي :

همه هنرها و آثار هنري در يك بستر اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي ، فرهنگي و . . . شكل مي گيرند كه اين بستر در طول زمان يك فرآيند تاريخي را طي مي كند . با تغيير و تحول تاريخ بستر ، سبك ها و محتواي آثار هنري يعني مضامين و فرم ها نيز دستخوش دگرگوني مي شوند . در نگاه ديگر در درون آثار هنري مي توانيم ويژگي هاي تاريخي جوامع را نيز ببينيم . همچنين در هر دوره از تاريخ ، فهم ما از آثار هنري متفاوت است .

* درك فلسفي از هنر :

فلسفه كلي ترين ادراك ما از هستي و وجود است ، تلاش براي فهم چيستي و جوهر هنر از جمله مباحث مطرح شده در نگاه هاي فلسفي به هنر است .

* نگاه جامعه شناختي به هنر :

 منظور از نگاه جاممعه شناختي به هنرفقط نگاه جامعه شناسي نيست بلكه نگريستن از منظر علوم اجتماعي مانند جامعه شناسي ، اقتصاد ، انسان شناسي ، حقوق ، مطالعات فرهنگي و . . . را در بر مي گيرد . بينش جامعه شناختي به ما كمك مي كند تا به نحو بهتري آثار هنري و فرهنگي را بشنايسم و تفسيري عملي و كاربردي از اين آثار به دست آوريم .

**‌ مطالب ارائه شده توسط استاد

نقد هنري تفسير ارزيابانه از آثار هنري، فعاليت هنري و كنش هنري است . نقد كردن نوعي تفسير كردن است . كنشي ارزيابانه است . كالبدشكافي كردن است . در فرآيند نقد كردن در واقع ما شروع به تفسير چيزها مي كنيم، به نوعي به چيزها معنا مي بخشيم . نقد اگر منجر نشود كه پاره اي از كاستي ها و كژي ها مشخص نشود نقد خوبي نيستس يا به عبارتي نقد نيست . در نقد هنري نيز ارزيابي ما بايد در يك چارچوب نظري و تئوريكي باشد  كه وجوه مختلف آن اثر را آشكار نمايد،اين وجوه مي تواند زيباشناسي،فلسفي و غيره باشد .

در دوره هاي پيشامدرن چارچوب نظري اي كه براي ارزيابي هنر استفاده مي شد يك چارچوب نظري بود و آن عبارت بود از كليسا، يهود، اسلام و . . .  . يك چشم انداز و زاويه ديدي را براي انسان فراهم مي كرد كه او را بر آن مي داشت تا از آن زاويه به ارزيابي هنر برسد، براي خلق و ارزيابي هنر معيار آن بود كه تا چه ميزان آن اثر با جهان بيني و نگرش و ارزش ديني مطابقت دارد اما در جامعه مابعد مدرن استانداردها ومعيارها براي خلق و ارزيابي هنر، عرفي، دنيوي و عمدتا غير مذهبي هستند .

شايد اين سوال به ذهن برسد كه اثر هنري چيست ؟ بايد در جواب گفت اثر هنري به چيزي مي گويند كه داراي چندين لايه معنايي است . هر چقدر اين لايه ها بيشتر باشد عمق اثر هنري نيز بيشتر است . شعر حافظ يا فردوسي از آن جهت كه داراي لايه هاي معنادار بسياري است تا قرن ها مورد اقبال قرار گرفته اند .

اثر هنري داراي قابليت هاي مختلفي است كه هر يك از نحله ها مي توانند بخشي از آن لايه معنايي را آشكار كنند . از اينرو آثاري ماندگارند كه اين قابليت را داشته باشند كه بشود از آنها به عنوان معدني از معنا استفاده كرد .

هنر همواره وجود داشته اما خودآگاهي از هنر و يا نقد هنري، يك پديده نسبتا جديدي است، بخصوص نقد دانشگاهي و علمي . اين نوع نقد عمدتا از دستاوردهاي مدرنيته است. در واقع يكي از ويژگي هاي مدرنيته خودآگاهي نسبت به اعمال، محيط، افكار و عقايد خود است . بخشي از خودآگاهي نسبت به خود مربوط به هنر مي شود كه اين خودآگاهي وجوه مختلفي دارد . يك بخش آن است كه هنر به امري دانشگاهي تبديل شده است پس بايد قواعد هنر را استخراج كنيم . در دوره هاي قبل هنر از طريق روابط چهره به چهره به افراد انتقال داده مي شد اما دنياي مدرن اين فرآ‌يند انتقال هنر از طريق شفاهي را بيرون آورد و در قالب نهادهاي آموزشي و رشته هاي دانشگاهي و يا به عنوان پژوهش هنر درآورد . ديگر خلق و اثر هنر به صورت امر ناخودآگاه و ميراث اجتماعي صورت نمي گيرد بلكه شكل تخصصي به خود گرفته است و بايد قواعد خلق اثر هنري را آموخت .

نكته ديگر در رابطه با ارزيابي و نقد آثار هنري اين است كه در گذشته هم آثار هنري در ذهن افراد طبقه بندي مي شد اما اين نوع ارزيابي به صورت يك فعاليت و فرآيند آگاهانه ، سامان يافته ، روش مند و مبتني بر اصول و معيارهاي پذيرفته شده توسط اجتماع هنري نبود بلكه در كليت زندگي انسان، هنر مورد نقد قرار مي گرفت . به اين دليل كه استقلال و استنكاف هنر از زندگي صورت نگرفته بود، اما امروزه هنر داراي استقلال نهادي شده است كه از پيامدهاي اصلي مدرن شدن به تعبير "پارسونز" است . در دنياي مدرن هنر به مثابه امر نمادين داراي كاركردهاي خاص خود است، تاثيرگذار و تاثيرپذير از سياست، اقتصاد و دين است اما هيچيك از آنها نيست . هنر امروزه داراي استقلال است .

نقد هنر هم يكي از ابعادي است كه استقلال يافته است . نقد هنر در گذشته در دل بحث هاي ديگر مثل ديانت، سياست، اقتصاد و ... بود اما امروزه نقد هنر داراي استقلال است و خود در يك قالب يك رشته دانشگاهي درآمده است .

نقد زيبايي شناسي :

به طور خالص از استانداردهايي كه حد زيبايي از يك اثر هنري را ارزيابي مي كند مي پردازد . اين بخش از ارزيابي مربوط به كار ما نيست . (قديمي ترين معيارهاي نقد)

مطالعه روانكاوانه :

هنر را انسان هنرمند خلق مي كند پس به شدت با روح و روان آدمي سر و كار دارد . از آنجايي كه نيروهاي دروني انسان در فعاليت، خلق و آفرينش يك اثر هنري دخالت دارند به همين دليل نقدهاي روانكاوانه كمك مي كنند تا تاثيراتي را كه نيروهاي دروني انسان در شكل دادن به اثر هنري بر جاي گذاشته اند، ارزيابي كنند . فرويد تاثير زيادي در ايجاد علم روانكاوي و از جمله در تفسير و فهم هنر از منظر روانشناسي داشت . نقدي كه او بر جاي گذاشت اين است كه هنرها با ناخودآگاه ما ارتباط دارند . ناخودآگاه ديده نمي شود اما بخش اصل شخصيت ما وجوه ناخودآگاه است . اين ناخودآگاه از لحظه شكل گيري جنين به وجود مي آيد و در سال هاي اوليه زندگي تكميل مي شود . غرايز و اميال آدمي بر شكل گيري كنش هاي وجدان او بسيار تاثير مي گذارد . از ديدگاه فرويد عمده تلاش بشر اين است كه بتواند از محنت ها رها و به لذت ها برسد . بشر براي رسيدن به اين لذت و پرهيز از محنت، اولين چيزي كه در اختيار دارد بدن است . اميال ما در ناخودآگاه ما بسيار سهم دارند، چون سهم زيادي در ايجاد لذت و دوري از محنت در ما دارند . بر اين اساس، هنرمند از نيروهاي دروني خود الهام مي گيرد كه البته به بخشي از آنها وقوف دارد و به بخشي ديگر واقف نيست . بر اين اساس تابوهاي اجتماعي راهي است براي مطلوبيت . اين تابوها براي بشر محدوديت ايجاد مي كنند و همان سبب مطلوبيت مي شود اما سركوب اميال سبب به وجود آوردن عقده در ما مي شود و در بزرگسالي اين عقده ها سبب به وجود آوردن آثار هنري مي شود . يونگ از شاگردان فرويد، ناخودآگاه فردي را به ناخودآگاه ذهن جمعي سوق مي دهد . ايرانيان، عرب ها و ... در نتيجه زندگي اجتماعي با يكديگر يك ناخودآگاه ذهن جمعي دارند . بنابراين براي ارزيابي اثر هنري فقط نبايد به اميال دروني توجه كرد بلكه بايد به ناخودآگاه ذهن جمعي نيز توجه نمود .

زمان :

يكي از ابعادي كه براي تجزيه و تحليل هر پديده بايد به آن توجه كرد بعد زمان است . يكي از قواعد انديشيدن اين است كه پديده ها را با توجه به بعد زمان تجزيه و تحليل نمود. آثار هنري هم در درون يك شرايط زماني بوجود مي آيند و هم در يك شرايط زماني مورد استفاده قرار مي گيردند و هم در يك شرايط زماني نقد و تفسير مي شوند . بنابراين براي ارزيابي اثر هنري اولين نكته بايد اين باشد كه اين اثر را تحت چه شرايط زماني مي توان ديد و اين اثر تحت چه شرايط زماني خلق شده است . زمان در هر جامعه اي به گونه اي متفاوت فهم مي شود . زمان در جامعه پيشامدرن به شكل امروزي تقطيع و طبقه بندي شده نبود . چند دقيقه و چند ثانيه و ... معنا نداشت بلكه معيارهاي كلي تري براي زمان در نظر گرفته مي شد . زمان را بر اساس يك حادثه ثبت مي كردند. (براي مثال،سال قحطي) . زمان يك امر گسسته بود . زمان در اثر هنري بعد شمارش ثانيه ها نيست بلكه مراحل جامعه و تحول تاريخ در آن مطرح است . جامعه بشري تحولاتي را پشت سر گذاشته است و آثار هنري نيز در يك برهه از اين تحولات بوجود آمده اند . بر همين اساس است كه اثر "شكسپير" در دوره هاي مختلف زماني متفاوت تفسير شده است و اين بدان جهت است كه ما در دوره هاي تاريخي مختلف، متفاوت حس مي كنيم . زيرا نيازهايمان متفاوت است . حتي در زندگي اجتماعي تلقي افراد درباره پديده ها در گروه هاي سني متفاوت، با يكديگر فرق مي كنند .

مكان :

مكان نيز سهم بسزايي در فهم ما دارد . فهم هر انسان از خود، جامعه، هستي و طبيعت تابع موقعيتي است كه او در آن قرار گرفته است . مكان هم يكي از آن موقعيت هاست . بدين معنا كه اگر مكان ما عوض شود فهم ما هم عوض مي شود . موقعيت مكاني به شدت بر روي فهم ما تاثير مي گذارد . "هايدگر" : مهمترين كاركر خانه، كف آن است . زيرا جاي ما را روي زمين ثابت مي كند . در جهان بيني ما و نوع نگرشمان مكان و موقعيت بسيار مهم است . بنابراين اثر هنري را بايد در بستر تاريخي آن قرار داده و بفهميم .

درك فلسفي از هنر :

اينكه هنر چيست ؟ زيبايي چيست؟ و به طور كلي همه مفاهيمي كه در هنر وجود دارد چيزهايي است كه در فلسفه هنر بايد به آن پاسخ داد . برقرار كردن رابطه اثر هنري با كل هستي فلسفه است . مفاهيم اصلي براي تعريف مقولات هنر و زيبايي، نسبت اثر هنري و هنر را با كل هستي فلسفه پاسخ مي دهد .

** براي جلسه آينده

- مطالعه جزوه از صفحه 17 تا 37

- كنفرانس مطالب صفحات 17 تا 37 جزوه توسط دو نفر از دانشجويان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 21:45  توسط fateme  | 

گزارش جلسه دوم درس جامعه شناسي هنر و ادبيات

1- انتخاب موضوع عكس :

- هنر و زندگی روزمره

با در نظر گرفتن اين سه ويژگي عكس ها را تهيه كنيد :

- هنر به مثابه پايگاه بازنمايي،توليد و بازتوليد زندگي روزمره

ما نه تنها زندگي روزمره را در هنر بازنمايي مي كنيم بلكه از طريق هنر زندگي روزمره را شكل مي دهيم .

- زندگي روزمره به مثابه پايگاه و بازنماي هنر

زندگي روزمره پر است از نمادها،سنبلها

به تعبير بودريارد ما سه دسته ارزش داريم :

1) ارزش مصرف 2) ارزش مبادله 3) ارزش نمادين . در طول تاريخ،ما به منظور استفاده از كالاها از ارزش مصرف به سمت ارزش نمادين آنها حركت كرده ايم . امروزه كالاها ارزش نمادين پيدا كرده اند . معناي كالاها اهميت پيدا كرده است و زندگي روزمره ما پر شده است از نمادها و سنبلها . اين همان معناي زندگي روزمره به مثابه پايگاه و بازنمايي هنر است .

- زندگي روزمره و بدن به مثابه هنر :

2- انتخاب كتاب براي نقد :

هر بك از دانشجويان يك كتاب در ارتباط با جامعه شناسي هنر و ادبيات براي نقد به پيشنهاد استاد انتخاب كرده اند .

**براي جلسه آينده :

- مطالعه جزوه جامعه شناسي هنرها و ادبيات از صفحه 10 تا 17

- كنفرانس صفحات 10 تا 17 توسط دو نفر از دانشجويان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:59  توسط fateme  | 

تحول زندگي خانوادگي

يكي از مورخين به نام لارنس استون برخي از تغييراتي را كه به تحول شكلهاي خانواده قرون وسطايي به شكلهاي زندگي خانوادگي امروزي منجر گرديده اند ترسيم كرده است . او در طول يك دوره 300 ساله از دهه 1500 تا دهه 1800 سه مرحله اصلي در تحول خانواده تشخيص مي دهد . شكل مسلط خانواده در اوايل اين دوره و صدها سال پيش از آن چيزي است كه استون آن را خانواده دودماني باز مي نامد . اين خانواده نوعي خانواده هسته اي بود كه در خانه نسبتا كوچكي زندگي مي كرد اما عميقا با روابط اجتماعي محلي از جمله روابط با خويشاوندان ديگر احاطه گرديده بود. خانواده به وضوح از اجتماع محلي جدا نبود . به گفته استون ( اگرچه مورخان ديگر اين موضوع را نپذيرفتند ) در آن زمان خانواده كانون اصلي دلبستگي عاطفي يا وابستگي براي اعضايش نبود . افراد آن از صميميت هاي عاطفي كه ما امروز جزء زندگي خانوادگي مي دانيم بهره مند نبودند يا در جستجوي آن نبودند .

آزادي انتخاب فردي در بستن پيوند ازدواج و در جنبه هاي ديگر زندگي خانوادگي ، تابع علايق ديگران مانند پدر و مادر ، خويشاوندان نزديك يا اجتماع محلي بود . خارج از محافل اشرافي ، علماي اخلاق و عالمان مذهبي عشق رمانتيك را بيماري مي دانستند . آن گونه كه استون مي گويد ، خانوده در طي اين دوره در برابر حمايت ، راهنمايي ، تحقيق و مداخله از خارج ، از جانب همسايگان و خويشاوندان باز بود و هيچ مطلب خصوصي و محرمانه داخلي وجود نداشت . بنابراين ، خانواده نهادي باز ، رام شده و مطيع ، غير عاطفي و اقتدارگرا بود ... همجنين بسيار زودگذر و بي دوام بوده ، غالبا با مرگ شوهر يا زن يا مرگ كودكان يا عزيمت بسيار زود هنگام آنها از خانه از هم مي پاشيد .

خانواده دودماني باز با آنچه استون خانواده پدرسالاري محدود مي نامد جانشين گرديد ، كه از اوايل قرن 16 تا اغاز قرن 18 دوام يافت . اين شكل خانواده كه تا اندازه زيادي به طبقات بالاي جامعه محدود مي گرديد ، نوعي خانواده انتقالي است . با وجود اين از اهميت زيادي برخوردار است زيرا نگرشهايي از آن زمان تا كنون كما بيش جهاني شده اند منبعث از آن هستند . خانواده هسته اي به صورت واحدي مجزاتر ، جدا از پيوندهايش با خويشاوندان ديگر و با اجتماع محلي درآمد . اين مرحله از تحول خانواده با تاكيد فزاينده اي بر اهميت عشق در روابط زناشويي و پدر و مادري همراه بود ، اگرچه قدرت اقتدارگرايانه پدران نيز افزايش يافت .

بنا به گفته استون خانواده پدر سالاري محدود ، به تدريج با خانواده هسته اي محدود جانشين شد ، گروهي كه با رشته هاي عاطفي نزديك پيوند يافته ، به ميزان زيادي از خلوت خصوصس خانگي برخوردار است و تمام توجه خود را به پرورش كودكان معطوف مي سازد . اين نوع سازمان خانواده است كه در قرن بيستم وجود دارد . خانواده هسته اي محدود با ظهور فردگرايي عاطفي ، تشكيل        پيوندهاي زناشويي بر پايه گزينش شخصي كه هنجارهاي مهرورزي يا عشق رمانتيك هدايت كننده آن است ، مشخص مي گردد .

اين نوع خانواده كه در آغاز در ميان اروپاي مرفه تر پديد آمد ، به تدريج با گسترش صنعتي شدن در كشورهاي غربي كم وبيش عموميت پيدا كرد . انتخاب همسر بر پايه تمايل به رابطه اي كه محبت يا عشق ارائه كند ، نهاده شد . در اين مرحله ، ازدواج و خانواده غربي شكل كلي را به خود گرفت كه امروز هنوز داراي آن است .

    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط fateme  | 

برخورد فرهنگها

حدود نيم قرن پيش ، بعضي از جزيره نشينان غرب اقيانوس آرام شروع به ساختن مدلهاي بزرگ چوبي هواپيما كردند . ساعتها كار با شكيبايي بسيار صرف ساختن آن شد اگرچه هيچ كس در آنجا هرگز هواپيمايي را از فاصله نزديك نديده بود . اين مدلها براي پرواز در نظر گرفته نشده بودند ، آنها براي جشنهاي مذهبي كه از سوي پيامبران بومي هدايت مي شدند اهميت اساسي داشتند . رهبران مذهبي ادعا مي كردند كه اگر مناسك معيني انجام شود از آسمان " كارگو " خواهد رسيد . كارگو اجناسي بود كه مشاهده كرده بودند غربي ها براي استفاده خودشان به اين جزاير مي آوردند . آنگاه سفيدها ناپديد خواهند شد و اجداد مردمان بومي باز خواهند گشت . جزيره نشينان بر اين باور بودند كه چنانچه آيين ها و مناسك معيني از روي ايمان و با خلوص نيت به انجام رسانند ، دوران تازه اي فرا خواهد رسيد كه طي آن آنها از ثروت مادي مهاجمان سفيد پوست بهره مند خواهند گرديد در حالي كه شيوه هاي زندگي سنتي خود را از هر نظر ديگر همچنان حفظ خواهند كرد .

چرا اين " آيين هاي كارگو " بوجود آمدند ؟ آنها از برخورد بين عقايد و رسوم سنتي جزيره نشينان و شيوه هاي زندگي كه بواسطه نفوذ غرب معمول گرديده بود نشات گرفتند. ثروت و قدرت سفيد پوستان آشكارا مشاهده مي شد و جزيره نشينان گمان مي كردند اشياء پرنده مرموزي كه ثروتها را با خود مي آورند كه مهاجمان از آن بهره مند مي شوند منبع حقيقي اين ثروتها هستند . از ديدگاه جزيره نشينان ، منطقي بود كه تلاش كنند كه بوسيله مناسك و شعاير مذهبي هواپيماها را تحت تسلط خويش در آورند . در عين حال آنها درصدد بودند رسوم خود را كه با ورود تازه واردان در خطر افتاده بود مورد حمايت قرار داده و حفظ كنند .

اگاهي جزيره نشينان از الگوهاي رفتار تكنولوژي غربي نسبتا اندك بود ، آنها فعاليتهاي اروپاييان را بر حسب باورها و بينش خودشان درباره جهان تبيين مي كردند . از اين لحاظ ، واكنشهاي ايشان همانند واكنشهايي بودند كه بيش از دوران امروزي تقريبا در همه جا وجود داشت . حتي در تمدن هاي بزرگ اعصار پيشين مردم تنها آگاهي مبهمي از شيوه هاي زندگي مردمان ديگر داشتند . هنگامي كه ماجراجويان و تجار غربي در قرنهاي 16 و 17 رهسپار نقاط دوردست جهان گرديدند ، به كساني كه با آنها برخورد مي كردند به عنوان " بربر " يا " وحشي " مي نگريستند .  (كتاب جامعه شناسي آنتوني گيدنز)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:15  توسط fateme  | 

انتقادهاي شما را پذيرائيم (به اميدآن روز )

 

*در متن هر كجا از واژه ي ما استفاده شده منظور بنده حقير مي باشد،احياناُسوء تفاهم نشود.طبق شعار بين المللي "يكي براي همه ، همه براي يكي ".شايدمرا به  زندان آلكاتراز يا ابوغريزه واگر خدا لطف كند ،همين نزديكي ها يعني اوين بياندازند.دوستان خوبم گريه نكنيد هركجا باشم آسمان مال من است .

و اين هم برگه هاي اعتراف من......

 

بگذريم از اين كه كلاساي انسان شناسي واسه ما مثل بچه هاي ترم قبل خيلي هيجان انگيز ودر مواردي هم اضطراب آميز نيست، شايد اون بنده خداها پيش قراول شدن (البته با عرض و طول معذرت).ترم قبل هركدوم از بچه هاي انسان شناسي رو مي ديدي رنگ وروها زرد وچشما قرمز وقتي هم مي پرسيدي كه چته خدايي  نكرده مريضي ؟ مي گفت انسان شناسي نداري اين ترم ؟ تو هم كه تازه پنج هزار تومنيت مي افتد ، مي گفتي الهي بميرم بازم ديشب تا صب بيدار بودي وتلق تلوق كيبرد وتايپ كردن و گزارش جلسه فلانم وبيدار موندن به ضرب قهوه ونسكافه اسرائيلي و وبلاگ نويسي  و ازين جور  حرفا ؟ اون بنده ي خدا كه مي ديد تو بهتر از خودش  شرح درسشو بلدي يه نگاهي بهت مي كرد و هنوز حرفي نزده تو بهش مي گفتي  آوازه كاراي درس انسان شناسي تا اون ور مرزا رسيده، هرروز از رسانه هاي غربي و شرقي و شمالي وجنوبي اخبارش پخش ميشه . بعد تا مي ديدي طرف تو عالم خوابه و متوجه دروغاي شاخ دار تو نشده به سرعت دونده هاي ماراتن از جلو چشماي سرخش فرار مي كردي . دختر بيچاره تا به خودش مي اومد كه يه جوابي بهت بده كه آدم ناحسابي مگه غربي جماعت بيكاره بشينه واسه كلاس من وتو برنامه پخش كنه و مگه شرقي جماعت وقتش ومثل تو از تو كوچه پيدا كرده كه بشينه برنامه هاي اين تيپي رو بيبنه وتازه تو قطبين با اونهمه برف و بوران ماهواره وتلويزيون سيگنالاسش به هم نمي ريزه ؟ اما از تو خبري نبود تو دو ساعت پيش اون اباطيل رو سرهم كرده بودي وده دررو .اي كاش اونجا بودي به غربزده ي مال اسرائيلي خوره دو آتيشه مي گفتي بچه خوب وقتي واسه قطبي از خدا بي خبر يخچال مي سازن وبا حمل رايگان تا جلوي درب منزل ميبرن براش ،حتما يه سيستمايي هم در نظر مي گيرن كه تو كولاك وتگرگ هم ماهواره ها برنامه ي پخش مستقيم از اين ور واون ور دنيا داشته باشن ؟! فكر كردي اونجا هم مثل اينجاس كه تا دوقطره بارون مياد تمام دسگاههاي خودپرداز تعطيل ميشن ؟ نه جونم اونجا غربه ؟! همونجاييه كه مرغ همسايه شترمرغه ؟!همونجاييه كه آثار نويسنده هاي لادينشو به ضرب نمره ي آخر ترم به خورد من وتو مي دن همونجاييه كه مورگان ودوركيم و آنتوني گيدنز داره ؟! آره جونم.

ببخشيد من مثل اينكه خوابم برده بود وتو خواب واستون مطلب تايپ مي كردم ولي عجب خوبي بودا انگار داشتم با يكي كل كل مي كردم ،درست يادم نمياد.عجب روزگاري شده ها.

حرف سر چي بود ؟ آهان كلاساي انسان شناسي. كم كم ما كه ديدم بچه ها چه مصيبت عظمايي دارن با اين درس تصميم گرفتيم قبل از شروع ترم مواد اوليه اين درس رو تهيه كنيم : جزوه درس 1عدد ، عكس با موضوع دلخواه پاورپوينت شده30 تا 40 عدد ،ساخت وبلاگ 1عدد،نقد كتاب با موضوعي در زمينه فرهنگ وانسان شناسي 1عدد . از مخلوط مواد مورد نظر نمره اي درحد پاس به دست آمده آن را داخل فر در حرارت 1000000درجه سانتيگرايد گذاشته در نهايت غذاي بسيار خوشمزه اي به دست مي آيد كه به جز خودتون هيچكس حتي حاضر نيست به آن نگاه كند .اميدوارم از غذاي امروز خوشتان آمده باش تا برنامه بعد خدانگه دار.

ببخشيد تلويزيون برنامه ي به خانه برمي گرديم و پخش مي كرد. گويا بخش آشپزيش بود اگه مطالبو اشتباه تايپ كردم عذر مي خوام .

ما به خيال خودمون آماده ومهيا بوديم واسه اين كلاس، اما اي دل غافل هرچه ريسيده بوديم همه پنبه شد . عكس كه موضوعش شد فاصله طبقاتي ، كتاب هم كه استاد موضوعش رو قبول نكرد، وبلاگمونم كه مطالبش با اونايي كه استاد مي خواست زمين تا كهكشون فرق مي كرد . اصل ضد حال بطلميوس !

در هر صورت با تمام اين پنبه هاي به وجود اومده كلاس اين ترم مثل ترم قبل واسه ما ترس نداره . شايدم يه ترم ديگه دانشگاه به خاطر همين درس و عدم واهمه نسبت به اون بايد آغوش مادرانه اش رو واسه ما باز كنه. اميدوارم استاد همچين لطفي رو در حق ما نكنه . خدا از استادي كمت نكنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:35  توسط fateme  |